انجمن قلم کردستان ایران

داستان
 
  پشت دروازه‌های کرمانشاه      
Home
فارسی
Emglish
 

سعيد دارائی

«روایت ششم»

حاج ملهم گفت: لابد جايي لای صخره ها پنهان شده‌اند. پنج نفر بودند. سه تاشان زن. چشمان زنها به آرامش خواب سپيده‌دم برهم بود .پشتش را به صخره تكيه داده بود و از بازوی راستش خون تازه می چكيد .تفنگهاشان را برداشتيم. خالی بود.

حاج ملهم خم شد و محتويات جيبش را بيرون كشيد. عكسي از لاي كاغذها و پاكت سيگار سر خورد و چارزبر در چشمهای درشت يك زن زيبا شد. عكس را برداشت، برگرداند و زمزمه كرد: «شيرين.من و اين جعد موي غاليه بوي.دانشگاه تهران.زمستان 60».

مراد هندل زد و هوندا شيرين را چسبيده به او، از معركه بيرون كشيد. شيشه‌ها تا چند خيابان آنطرفتر ريخته بود كف پياده‌رو . گرماي بغل شيرين پشتش را قلقلك می داد. «چقدر دور ميدان محمديه چرخيدن خوب است» نشمرد چقدر... اما شيرين سرش گيج رفت و مراد انداخت به خيابان شوش. روی نيمكتی چوبی پشت بخار چای نشسته بودند و تهران شانه به شانه‌ی شيرين زيبا بود.

خمپاره‌ای صفيركشان از بالا گذشت و در دل تپه‌های روبرو گم شد. حاج ملهم كاغذها را برداشت و سيگار و عكس را به جيب مراد برگرداند. سيگاری گوشه‌ی لب گذاشت و يكی هم تعارف كرد. حاج ملهم كبريت كشيد و در دود سيگار به زنها اشاره كرد. دفنشان كرديم زير درختان بلوط. زخم مراد را بستيم و سرازير شديم سمت پاسگاه.

شیخ صالح خودش را در عبای بلند قهوه‌ای اش جمع كرد . عمامه‌اش را پايينتر كشيد و با دماغ كشيده در پرونده چيزي نوشت و بدون آنكه سرش را بلند كند گفت: اعدام. سرمای هفت زمستان از چشمهای مراد برآسمان داغ كرمانشاه پيچيد.

دستهايش را از پشت بستيم به ميله پرچم وسط حياط. سبز و سفيد و سرخ شر كشيد و ريخت روی شانه‌هاش. قهوه‌چی روی ميز زد و بخار چای از استكان تا پيشانی مراد رقصيد. شيرين پشت دانه‌های برف ايستاده بود و دست تكان میداد. چشمهاش به مهربانی یک تابستان برق میزد. چاي را سركشيد و فاصله‌ی دو پياده‌رو را به آنی دويد. شيرين خنديد. كلاغی پر كشيد و مشتی برف نشست روی شانه‌ی مراد.

شيرين را در يكی از همان سپيده‌دمهای برفی گم كرد. به هزار و يك جا سر كشيد. حتی بهشت زهرا را سنگ به سنگ بوئيد.

مرداد از گلوی سوخته‌ی چارزبر ميگذشت. دره‌ها را ملتهب می كرد و ميرفت جايی ميان بيستون بر پيشانی داريوش عرق میشد و ميچكيد روی سینه‌ی گئومات.

بوی لاستيك سوخته ميدان را انباشته بود. از چارطرف صداي گلوله به گوش میرسيد. آژير آمبولانس از ولي عصر می آمد بالا و ميريخت بر چنارهای لخت تجريش. شهر اسلحه بر گلوی خود نهاده بود.

حاج ملهم از اتاق شيخ صالح آمد بيرون و رفت كنار مراد نشست. مراد آهی كشيد و صداش در دود و اشك لرزيد: «قرار نبود اينطوری برگردم. اصلا قرار نبود».

صدای اذان از مسجد اسلام آباد بلند شد. شيخ صالح از پنجره‌ی اتاق سرك كشيد و با دست به جانب ديوار اشاره كرد.

ماه از پشت بيستون بالا آمد از شانه‌های مرتعش حاج ملهم گذشت بر چشمهای سرد مراد شعله كشيد و شيون كنان دوید سمت کوچه های كرمانشاه.

 




info@qelem.com