ئه‌نجومه‌نی قه‌ڵه‌می کوردستانی ئێران

داستان
 
  داستان کوتاه‌ - عزیز محمودپور
Home
فارسی
English
 


ترجمه‌ی حسن اشعری نقده‌


   یك ‌قمر‌ی تك شانه بود. نمی دانستم روی دار قالی چه چیزی بود كه قلبم رادرهم می فشرد می لرزاند. گلها را درست نمی‌بافتم. رنگها را قاطی می‌كردم. قالی تبدیل به یك دریای ‌آبی شد.كاوه لب دریا ایستاده بود.كبوتری در دستهایش بود. انداختش به طرف من، به قلبی گرم تبدیل شد و محكم در آغوشم گرفت.به دراز نای شب در بستر این پهلو آن پهلو شده و‌لحظه‌ای آرام قرار ‌نداشته‌ای. شبح لیمو یك آن از برابر دیده گانت محو نشده‌، سپیده دمیده‌‌. نگاهت به اوست آفتاب كرخیده‌ و سرمازده سر به شیشه‌ی ‌پنجره‌ات می ساید. تو هم انگار یك تندیس شیشه‌ای هستی، سرت آنقدر بزرگ است كه در این اتاق جای نمی گیرد، سرت را با هر دو دست گرفته‌ای كه‌ مبادا بیافتد و‌ خرد و‌خمیر ‌شود. تمامی كبوتران عالم در كاسه سرت آشیانه ساخته‌اند. لیمودر قلب تو مشغول بافتن است. بر دف می كوبد و دنیا شروع می‌كند به ‌لرزیدن. سرت به زمین می افتد و‌هزاران تكه می شود. كبوترها تو را روی دوششان می گذارند و به سرزمینی مه‌آلود می ‌برند.

   "لیمو اون دو تا كفترو می بینی كه چطور سر در گوش هم گذاشته و دارن بغبغو می كنن"؟

چشم در چشم كاوه دوخته بود.یك فوج كبوتر غریب در‌ آن ‌كز ‌كرده اند.دست دراز می كند یكیشان را بگیرد پرپر زنان خود را در سینه آسمان رها می كند. سر در پی شان می چرخانی. كبوترها سنگ می شوند و رو ‌به ‌پایین فرو ‌می‌ریزند. هنوز هنوز دستهایم گرمای دستهای كاوه ‌را‌ به تمامی‌ حس نكرده، مادرم سر رسید.دستم را محكم گرفت و‌كشیده نگاه به پشت سر‌كردم.رنگ‌ مرده‌ها‌ بر‌ سیمای كاوه نشسته بود.مادرم حرف می زد و مرا با خود می كشید. من هم داشتم به كبوترهای چشم كاوه فكر میكردم. داغ سیخ بافندگی بر پشتم تصویر ‌كاوه ‌را در‌ مغزم تكه تكه كرد.

   كبوترها در فضای اتاق ولو شده بودند و سر و پرشان غرقه در خون بود.روی گلهای قالی بر نشستند و آرام گرفتند.

"بلن شو هنوز كه غزل خداحافظی رو نخونده‌یی"

سست و بیحال بیدارمی شود. دستش‌را‌ به‌ طرف نقشها دراز‌می كند.گلها پژمرده اند.

یك بار دیگر به آن خیره می شود.سیمای كاوه چهار چوب نقشه را پر كرده. سر در پی كاوه می گذارد، كاوه تبدیل به سراب می شود و در ‌میان ‌گلها‌ ناپدید ‌میگردد.

از‌ساق پایش‌خون ‌می‌چكد.صدها دست گیسوانش‌را‌ بریده و‌ در ‌قالی‌ میگردانند. هزاران هف از اندام اش پایین می خزد. با قالی در‌می‌آمیزد و‌با همه‌ توان جیغ می زند.

لیمو را می بینی كه چنگ در تار و پود فرش میزند و می نالد. طاقت نمی آوری، راه می افتی و در به در می شوی.

   باران همه جای تنت را خیسانده، جوی ها را گل آلود می كنند و به تو می خندند.

دهانشان را باز كرده و اندك اندك قورتت می دهند. مغزت چونان زنبور عسل وز وز می كند. گوشهایت را با كف دستهایت گرفته ای. به تهوع می افتی. بدن تكه پاره شده لیمو را بر می داری.سرت گیج می رود. بر زمین می افتی و جیغ و داد لیمو را باد با خود می برد.

"چه خبره، خدا رو شكر تو هم دیونه شدی ؟"

   مادرش‌را‌می‌بیند كه ‌با اخم و‌تخم او ‌را نگاه‌ می‌كند. نخها‌ را‌ می گیرد. به دستهایش می پیچد و‌او را به در و دیوار‌می كوبد و ‌از ‌گیسوها آویزان می كند. دست و پا می زند و روی دار قالی‌می افتد. به‌ طرف ‌بام‌می دود. در راه پله با قفل بزرگی

بسته شده. از پشت در نگاه می كند كاوه را می بیند كه كبوتری را در دستهایش گرفته و دارد او را نوازش می كند. خم می شود و سر پنجه‌اش را گاز می گیرد. اشكهایش دانه دانه روی قفل در می چكد. "كاوه،كاوه….".

لیمو‌را نگاه می‌كند و‌ با‌ صدای بلند می‌زند زیر‌خنده. موها بر‌تنش سیخ‌ می‌‌شوند.

"نه…نه…دروغه ".

  سراغ قالی میرود.نقش تبدیل شده به یك آئینه زنگار گرفته، بخودش خیره نگاه میكند كه همه اندامش یكسره قفل شده. می خواهد داد بزند اما دهانش از هم باز نمی شود. به كاوه كه یك دسته كلید در دست دارد خیره می شود، كلیدها را دانه دانه به پای كبوترها می بندد.

"یه كفتر عشقی خط خطیه، دو تا تخم زیرشه، نه نه‌، یه قمری تك شانه س، با پاهای پشمالو، هر‌كی دیده‌ خدا خیرش بده…یه گربه‌ سیا بود كه‌ خودشو ‌انداخت توی كفتر خونه م و قمری رو خوردش، دیشب خواب گربه سیاهو دیدم میخواس منو هم بخوره، خدا خیرتون بده. كج كلاهه، كنجدیه، دو تا تخم زیرشه".

  حواسم به داد و هوار كاوه بود، این وقت شب در كوچه زیر نور باران داد می زند مادرم آرام و قرار از كف داده بود. نتوانستم تحمل كنم دویدم بیرون، كاوه زیر نور چراغ برق ایستاده بود. با هر قطره بارانی كه بر سر و صورتش می خورد قاه قاه میخندید.

"به مادرم گفته بودم، در كفتر خونه رو ببند، تو هم خبری از كفترای من نداری"؟

داشت به طرف من می آمد و حرف می زد. دستهایش همچنان گرم بود.كبوترها در چشمهایش لانه كرده بودند.

  حواستان همراه آچار فرش پایین می آید و بالا می رود. خون تن هایتان در هم می آمیزد.رگبار بارانی غم از دلهایتان می شوید.

1/11/83

نقده-اشعری



info@qelem.com