|
آرش دکلان
مقدمه
الف)
عموماً وقتی که فردی از شخصیت خود راضی نباشد، و این
نارضایتی از حدی عمیقتر باشد، به درون خود فرو رفته و
برای خود هویتی خیالی میسازد. این حالت میتواند به
مالیخولیا یا شیزوفرنی و چند شخصیتی شدن بینجامد. به
نظر میرسد که جامعه هم دچار این بیماریها میشود. یکی
از مشخصات بیماری شیزوفرنی که درمان آن را مشکل
میکند، این است که شخص بیمار نمیتواند با دکتر خود
رابطه برقرار کند، چون تمام دنیا و حتی پزشک خود را
دشمن میپندارد. این اتفاقی است که برای جامعه ما هم
رخ داده است.
هر کسی که به تصورات رایج در جامعه ما انتقادات
بنیادین وارد میکند، از فضای گفتمان جامعه طرد
میشود. کافی است که کسی بگوید ما در گذشته آنچنان که
تاکنون میپنداشتیم بزرگ نبودهایم. کافی است بگوید چه
ایرادی دارد که جمهوری اسلامی هم بخشی از هویت خودمان
باشد. ممکن است که آن را دوست نداشته باشیم، اما
نمیتوانیم انکار کنیم که ما شهروندان یک جامعه
توتالیتر هستیم. نمیتوانیم این را انکار کنیم که به
علت اینکه خودمان و اجدادمان در طول تاریخ در جوامع
توتالیتر زیستهاند، خود ما هم اندکی از خصوصیات
توتالیترها را در ذهن و روان خود داریم.
ب)
در مقدمهای که رلف نارمن شارپ بر کتاب "فرمانهای
شاهنشاهان هخامنشی"[1]
نوشته است، میخوانیم که با سقوط امپراتوری هخامنشی
الفبای پارسی باستان از یاد رفته و فراموش شده (ص.1).
نیز میدانیم که در ابتدای سر کار آمدن این سلسله
پادشاهی خط و زبان عیلامی به کار میرفته که اصلاً یک
زبان هند و اروپایی نیست. تازه از زمان اردشیر دراز
دست به بعد، یعنی از سال 458 ق.م، یا به عبارتی از
دهمین سال سلطنت 41 ساله اردشیر دراز دست بوده که این
زبان دیگر به کار نرفته است.[2]
پادشاهلان این سلسله برای نوشتن فرمانها و نامههای
رسمی از زبان آرامی بهره میگرفتند. این امر خود گویای
این است که زبانی که به زبان پارسی باستان مشهور است
به هیچ وجهی فرهنگ غالبی در منطقه نبوده و بیشتر مردم
اصلاً این زبان را نمیدانستند و این امر گواهی است بر
غریبه بودن هخامنیشیان در این منطقه.
سؤال مهمی که در این میان مطرح است، این است که چرا
این خط و زبان بعد از فروپاشی امپراتوری به فراموشی
سپرده شده است؟ چرا در زمان امپراتوری اشکانی کسی دیگر
به زبان پارسی باستان صحبت نمیکند؟ به این زبان چیزی
نمینویسد؟ چرا در مورد زبان دوره اشکانیان تا این حد
گنگ و بریده بریده حرف زده میشود؟ به عنوان مثال به
دو منبع اینترنتی زیر مراجعه کنید[3].
دایرةالمعارف اینترنتی ویکیپیدیا دو خصلت را برای
زبان اشکانیان برمیشمرد: اول اینکه، الفبا، الفبای
آرامی بوده است، و دوم اینکه، این زبان و نوشتار آکنده
است از کلمات آرامی به صورت پیکتوگراف. یعنی کلمات را
آرامی مینوشتند و پارتی میخواندند. این نوع کلمات را
بهار در سبکشناسی خود هزوراش نامیده است. یعنی برای
اینکه بنویسند گوشت، کلمه آرامی را مینوشتند، و به
پارتی میخواندند. من نمیدانم که اگر کلمه آرامی است،
و ما میتوانیم آن را آرامی بخوانیم از کجا میدانیم
که آنها آن را پارتی میخواندند؟ خود این امر نشان
میدهد که الفبای زبانی که به پارسی باستان مشهور است،
الفبای قدرتمندی نبوده. الفبای میخی برای نوشتن بسیار
ناکارآمد و بسیار سخت است. دوم اینکه، به نظر من
میرسد که اطلاعات ما د رمورد خط و زبان پارتی آنقدر
کم است که مجبوریم داستان سازی کنیم. میدانیم که در
زمان اشکانیان زبان رسمی و دولتی یونانی بوده و روی
تمام سکهها هم به زبان یونانی مینوشتند.
برای اینکه دلیلی این امر را بفهمیم بیاییم تاریخ
هخامنیشیان را که ادعا میشود یکی از بنیانگذاران تمدن
جهانی هستند بررسی کنیم.
بررسی تحلیلی کتیبه بیستون
غالباً کتیبه بیستون یکی از نمادهای تمدن بزرگ
ایرانیان دانسته میشود. ببینیم که خود این کتیبه چه
میگوید. در ابتدای این کتیبه میبینیم که داریوش هم
مانند سایر پادشاهان منطقه خود را از دودمانی اصیل و
از دیرگاه شاه میخواند. او نامی از چند کس میبرد و
آنها را اجداد خود معرفی میکند. این افراداز این قبیل
هستند: ویشتاسپ، پدر وی ارشام، پدر او آریارمن، پدرش
پیش پیش، پدر چیشپیش هخامنش، (ستون اول، بند دوم). از
این پنج تن در مورد سه تن هنوز شواهد تاریخی قطعی مبنی
بر اینکه پادشاه بودهاند وجود ندارد جز چند کتیبه که
در اصالت آنها شک و تردیدهای فراوانی هست. در این مورد
در ادامه صحبت خواهیم کرد. این سه تن هخامنش، آریارمن
و ارشام هستند. او در بند چهارم همین ستون میگوید که
هشت تن از خاندان او قبلاً پادشاه بودهاند. او در این
لیست پادشاهان کوروش را به صراحت پادشاه نمینامد،
بلکه او را در سایه کمبوجیه قرار میدهد. "کمبوجیه
نام، پسر کوروش از تخمه ما، او اینجا شاه بود." (ستون
اول، بند دهم) او از کمبوجیه نام میبرد اما هیچ
اشارهای به کوروش اول
و کمبوجیه
اول که قبل از وی شاه بودند نمیکند. اگر حرف داریوش
را راست بدانیم و بپذیریم که قبل از وی 8 تن در پادشاه
بودهاند، نام اینان از این قرار خواهد بود: هخامنش،
آریارمن، ارشام، چیشپیش، کوروش اول، کمبوجیه اول،
کوروش دوم و کمبوجیه دوم. البته در این مدت شخص دیگری
پادشاهی را به دست گرفته است که داریوش او را گئومات
یا همان بردیای دروغین مینامد. با این حساب تعداد
پادشاهان قبل از داریوش واقعاً به هشت عدد خواهد رسید.
اما او از کوروش و کمبوجیه فقط به طور سطحی نام
میبرد، و نامی هم از کوروش و کمبوجیه اول نبرده است،
در عوض نام کسی را میبرد که در لیست پادشاهان قرار
ندارد؛ ویستاسپ. در بند شانزده ستون دوم از قول داریوش
میخوانیم که مردم پارت و گرگان نافرمان شدهاند و
پدرش ویشتاسپ این شورش را سرکوب میکند. اما داریوش
توضیح نمیدهد که پدرش کی و کجا پادشاه بوده است. از
طرفی چطور است که این پادشاه در زمانی که هنوز زنده
است، پسرش به مقام پادشاهی رسیده است؟
او در بند سوم ستون اول میگوید "بدان جهت ما
هخامنشی خوانده میشویم (که) از دیرگاهان اصیل هستیم،
از دیرگاهان تخمه ما شاه بودند." از سه تنی که در مورد
شاه بودن آنها تردیدهای فراوانی وجود دارد که بگذریم،
میبینیم که سه تن دیگر از پادشهان این سلسله،
چیشپیش، کوروش اول و کمبوجیه اول، خود را شاه انشان
نامیدهاند، یعنی اینان فقط حاکمان منطقهای هستند و
تا زمان کوروش دوم که خود را در منشوری که در بین
ملیگرایان فارس به منشور حقوق بشر کوروش مشهور است،
خود را پادشاه سومر و اکد میخواند، کسی از این سلسله
پادشاه بزرگی نبوده، بلکه صرفاً یک حاکم یا خان محلی
بوده است. "شاه سومر و اکد" عنوانی بود که هر پادشاه
بزرگی در این منطقه خود را به آن نام میخواند. تا
زمان داریوش که امپراتوری بزرگی را بنیانگذاری میکند،
کسی با غیر از این عنوان پادشاه بزرگی محسوب نمیشده
است. کسی نمیتواند ادعا کند که داریوش از ذکر نام
کورورش و کمبوجیه هم کوروش اول و هم کورورش دوم و نیز
هر دو کمبوجیه اول و دوم را مد نظر داشته است. برای
اینکه او در ادامه همان بند دهم که قبلاً قسمتی از آن
را ذکر کردم، میافزاید "همان کمبوجیه را برادری بود،
بردی نام، از یک مادر (و) یک پدر با کمبوجیه." خوب از
این عبارت میفهمیم که منظور داریوش دقیقاً همان کوروش
و کمبوجیه دوم بوده است. در ثانی میفهمیم که چند
همسری مدتها قبل از اسلام در فرهنگ ایرانیان وجود
داشته است. لااقل پادشاهان به راحتی بر این امر اعتراف
کیکردند و مانند فرهنگ رومیان باستان داشتن چند همسر
در میان پارسیان باستان عیب و عار نبوده است. قابل
توجه بسیاری که این رسم را رسمی عربی میدانند که بعد
از هجوم اسلام به ایران در این منطقه رواج یافته است.
داریوش در مورد ماجرای مرگ کمبوجیه تنها یک جمله گذرا
میگوید "پس از آن کمبوجیه به دست خود مرد." (انتهای
بند 11 از ستون اول)در بند پنجم ستون اول داریوش ادعا
میکند که به خواست اهورامزدا شاه شده است. این
جملهای است که داریوش بارها و بارها تکرار کرده است.
او در بند ششم نواحی تحت کنترل خود را برمیشمارد. در
ترجمه رلف نارمن شارپ آمده است "این است کشورهایی که
از آن من شدند." (ابتدای ستون اول، بند ششم) بعد نام
تمام این نواحی را ذکر میکند، و در انتهای این بند
تعداد آنها را بیست و سه تا اعلان میکند. "جمعاً 23
کشور." اما به نظر من این ترجمه چندان دقیق نیست.
البته منظورم این نیست که بر روی انتخاب واژگان
خوردهگیری کنم. تنها چیزی که میخواهم بگویم این است
که نباید این کلمه را به سبک و سیاق امروزین فهمید.
امروزه "کشور" نام واحدی سیاسی است که در آن چیزی به
نام حقوق شهروندی برای مردم وجود دارد، اما در زمان
داریوش چنین نبوده است. لذا بهتر از کلمه "دهیاو" را
به قلمرو ترجمه کنیم نه کشور. اگر این متن را به این
صورت بفهمیم آن وقت میبینیم که داریوش پادشاهان زیادی
را شکست داده و قلمرو آنها را به خاک خود ضمیمه کرده
است. در بند هفتم ستون اول میبینیم که داریوش ادعا
میکند که این کشورها فرمنبردار او بوده و هرچه که او
میگفته میکردهاند. در بند هشتم او میگوید "در این
کشورها [و به تعبیر بهتر قلمروها] مردی که وفادار بود
او را خوب نواختم. آنکه بیوفا بود او را سخت کیفر
دادم."
او میگوید که خیلی تلاش کرده است تا گئومات خاندانش
را برنیندازد. (ستون اول، بند چهاردهم) از بند شانزده
او شروع میکند به برشمردن شورشهایی که بر علیه او
برپا شده است. بعد از اینکه گئومات را میکشد در هر
طرف آشوبی برپا میشود.
آثرین در خوزستان برمیخیزد. ندیت بئیر در بابل. (ستون
اول، بند شانزدهم) آثرین را نزد داریوش آورده و وی این
مرد نافرمان را میکشد. (ستون اول، بند هفدهم)
ندیت بئیر هم به گفته داریوش مردم را فریفته و خود را
بختالنصر، فرزند نبونئید، خوانده بود. (همان) داریوش
او را هم میکشد. (ستون دوم، بند اول)
داریوش میگوید که در زمانی که در بابل بوده، این
مردمان برعلیه او شورش میکنند: پارس، خوزستان، ماد،
آشور، مصر، پارت، مرو، ثتگوش، سکائیه. (ستون دوم، بند
دوم) اگر کسی اندکی تاریخ و جغرافیای سیاسی امپراتوری
پارس را در آن زمان بداند، خواهد فهمید که این مردمان
در واقع مردم تمام قلمرو مورد مدعای داریوش هستند. همه
آنها به تحریک افرادی که داریوش آنها را دروغگو و
فریبکار میداند برعلیه وی شورش میکنند. آیا واقعاً
اینها شورشی کردهاند؟ داریوش که هنوز سلطنت خود را
تثبیت نکرده است تا آنها شورش کرده باشند. اما در
برابر کسی که خود را ذاتاً و اصالتاً از تخمه پادشاهان
میداند هر گونه ادعای استقلالی شورش محسوب میشود.
مرتییا در خوزستان خود را شاه میخواند (ستون دوم،
بند سوم) و مردم آنجا از ترس داریوش او را میکشند.
(ستون دوم، بند چهارم)
یک مرد مادی به نام فرورتیش خود را در ماد شاه
میخواند. (ستون دوم، بند پنجم) جنگ با وی تا به
ارمنستان کشیده میشود، و در نهایت فرورتیش شکست
میخورد و داریوش بینی، گوش و زبان او را بریده،
چشماش را در آورده، و او را کتف بسته جلوی کاخ وی نگه
میدارند تا درس عبرتی باشد برای همه نافرمانان. بعد
هم او را در همدان دار میزند و برای اینکه درس خوبی
به همه داده باشد، تمام یاران برجسته او را هم در دژ
همدان به دار میآویزد. (ستون دوم، بند سیزدهم)
چیثرتخم در سگارتیه، خود را از نوادگان هوخشتر
میخواند. داریوش او را هم گرفته و بینی و گوش او را
بریده و یک چشم او را کنده و کتف بسته جلوی در کاخ خود
نگه میدارد و در نهایت وی را اربل [که شاید همان شهر
اربیل امروز باشد] دار میزند. (ستون دوم، بند
چهاردهم)
آنگاه پارت و گرگان به گفته داریوش سر به شورش
برمیدارند و خود را از آن فرورتیش میخوانند. داریوش
پدر خود، ویشتاسپ، را مأمور سرکوب این شورش میکند.
(ستون دوم، بند شانزدهم) این شورش هم سرکوب شده و این
قلمرو هم به قلمرو داریوش ضمیمه میشود. (ستون سوم،
بند اول و دوم)
فراد در مرو سر برمیکشد، و داریوش این شورش را هم
سرکوب میکند. (ستون سوم، بندهای سوم و چهارم)
وهیزدات پارسی در پارس شورش برپا میکند، و به گفته
داریوش خود را بردیا، فرزند کوروش میخواند. (ستون
سوم، بند پنجم) داریوش او و سپاهیانش را در پارس دار
میزند.(ستون سوم، بند هشتم)
این بار زمانی که در ماد و پارس است بابلیان برای
دومین بار نافرمانی میکنند. ارخ خود را فرزند نبونئید
میخواند، و به گفته داریوش او دروغگو بوده است. و با
این تحریک مردم بابل نافرمان میشوند. (ستون سوم، بند
چهاردهم) به فرمان داریوش ارخ و همراهان او در بابل به
دار آویخته میشوند. (ستون سوم، بند پانزدهم)
داریوش میگوید که تمام این جنگها و گریزها در همان
سال اول رخ داده است. (ستون چهارم، بند اول) او افتخار
میکند که در این جنگها 9 پادشاه نامبرده فوق را اسیر
کرده است. او دوباره در بند دوم ستون چهارم یکی یکی
آنها را نام برده و همه آنها را دروغگو میخواند. حال
معلوم شد که دروغگویی، بیوفایی و خیانت به چه معناست.
او علت پیروزی خود را دائماً حمایت اهورامزدا اعلان
میکند. این افراد دروغ گفتهاند اهورامزدا آنها را به
وی سپرده است تا او هر طوریکه صلاح میداند با آنها
رفتار کند. به عنوان مثال (ستون چهارم، بند چهارم)
داریوش به جانشینان خود اندرز میدهد که شیوه او را به
کار برند و نافرمان را کیفر دهند و فرمانبردار را
پاداش. (ستون چهارم، بند پنجم)
داریوش ادعای خود را تکرار میکند که همه اینها را در
همان یکسال انجام داده. او میگوید: "این (است) آنچه
من کردم. بخواست اهورامزدا در همان یک سال کردم. تو که
از این پس این نبشته را خواهی خواند، آنچه بوسیله من
کرده شد ترا باور شود. مبادا آن را دروغ بپنداری."
(ستون چهارم، بند ششم) او بندهای ششم، هفتم ، هشتم و
دهم اصرار دارد که اینها را باور کنیم و دروغ
نپنداریم. در بند هشتم از ستون چهارم حرف جالب توجهی
میزند:
بخواست اهورامزدا و خودم بسیار (چیزهای) دیگر کرده شد
(که) آن در این نبشته نوشته نشده است. بآن جهت نوشته
نشد، مبادا آنکه از این پس این نبشته را بخواند آنچه
بوسیله من کرده شد، در دیده او بسیار آید (و) این او
را باور نیاید، دروغ بپندارد.
پس نتیجه منطقی این حرف این است میزان جنگها و کشتارها
بیشتر از اینها بوده است. او سپس ادعا میکند که شاهان
پیشین هیچ کدام چنین دستاوردهایی نداشتهاند. (ستون
چهارم، بند نهم) در بندهای دهم و یازدهم ستون چهارم او
هشدار میدهد که این نوشتهها را نباید پنهان بداریم.
در بند دهم او در حق کسانی که این نوشتهها را برای
دیگران بازگو میکنند دعای خیر کرده و در بند یازدهم
بر کسانی که این نوشتهها را مخفی میکنند نفرین و
لعنت میفرستد؛ "اگر این گزارش را پنهان بداری، بمردم
نگویی، اهورامزدا دشمن تو باشد و ترا دودمان نباشد."
(ستون چهارم، بند دهم) در بندهای پانزدهم، شانزدهم و
هفدهم همین عبارات را تکرار میکند. چرا باید این
نوشتهها این همه ارزش داشته باشند؟ با توجه به محتوای
این نوشتهها میتوان با حدسی قریب به یقین گفت که هدف
او ایجاد رعب و وحشت در برابر هر نوع نافرمانی در
برابر خود است.
دوباره در بند دوازده از ستون چهارم تکرار میکند که
اینها را تماماً در همان سال اول پادشاهی خود انجام
داده است. در بند سیزده از ستون چهارم او میگوید که
اهورامزدا و خدایان دیگر او را یاری کردهاند چون
دروغگو و درازدست، یعنی متجاوز نبوده است، نه او و نه
دودمان او. او در این بند ادعا میکند که با همه با
انصاف رفتار کرده است.
در بند بیستم عبارتی آمده است که باید به دقت مورد
بررسی قرار گیرد. در ابتدا نوشتار اصلی را با آوانویسی
فارسی ذکر میکنم:
وَشنا: اورمزد آهَ: ئی یَم: دیپی مَ ئیی: ت یام:
اَدَم: اَکُونَ وَم: پَتی شَم: آری یا: آهَ: اُتا: پَ
وَست آیا: اُتا .....
این بند توسط رلف نارمن شارپ به این صورت ترجمه شده
است:
به خواست اهورا مزدا این نبشته من (است) که من کردم.
بعلاوه به (زبان) آریایی بود، هم روی لوح و هم ...
(ابتدای بند بیستم ستون چهارم)
حال بیاییم ببینیم که این نوشته به چه معناست:
وَشنا: به خواست،
اورزمزد آهَ: همان اهورامزدا است در حالت فاعلی،
ئی یَم: ضمیر اشاره "این" در حالت فاعلی. در واقع به
معنای "این است"،
دیپی مَ ئیی: این کلمه در واقع این است: "دیپیم مَ
ئیی"، که در آن "دیپیم" به معنای نوشته یا کتیبه و
"مَ ئیی" ضمیر شخصی متصل "من" است. که در مجموع به
معنای "نوشته من" است،
ت یام: در اینجا به معنای "که".
اَدَم: من، امروزه در زبانی کردی با دیالکت بادینانی
از کلمه "از" یا "ازم" به معنای "من" استفاده میشود،
اَکُونَ وَم: کردم،
پَتی شَم: این کلمه را نارمن شارپ به "بعلاوه" ترجمه
کرده است. ببینیم چه رخ داده است. این کلمه کلاً سه
بار در این کتیبه آمده است. تنها و تنها در بند ببیستم
از ستون چهارم. دو بار به همین فرم و یک بار به فرم
"پَتی شَمَ ئیی". این فرم دوم را نارمن شارپ همان قید
"بعلاوه" میداند که "با ضمیر متصل اول شخص مفرد در
حالت اضافه و با حذف یک "مَ" باز به همان معناست. اگر
یک "مَ" حذف شده باشد، آنگاه حالت اصلی کلمه به این
فرم خواهد بود: "پَتی شَم مَ ئیی". که در آن "مَ ئیی"
هم ضمیر متصل حالت اضافه است و هم حالت مفعولی صریح.
معلوم نیست که چرا نارمن شارپ حالت اضافی را در این
مورد پذیرفته است، درحالیکه این کلمه در ابتدای جمله
نارمن شارپ قرار داشته و اصلاً حالت اضافی در آن پیدا
نیست. اگر این کلمه در حالت اضافی باشد باید آن را به
"بعلاوۀ من" بخوانیم، که بوضوح از معنا تهی خواهد شد.
حال بیاییم آن را حالت مفعولی صریح در نظر بگیریم. اما
قبل از این کار برای اینکه این ترجمه را کامل کنیم، به
کلمه دیگر توجه کنیم.
آرییا: این کلمه به چهار صورت آوانویسی فارسی شده
است: "اَرئیکَ: صفت در حالت فاعلی مفرد مذکر، بیوفا،
شریر." "اَریکا: همان صفت در حالت فاعلی جمع مذکر."
"آرییَ: صفت در حالت فاعلی مفرد مذکر، آریایی، و در
سانسکریت، شریف." آرییا: همان صفت در حالت مفعول معه
مفرد: بزبان آریایی." اینکه قومی حاکم خود را شریف و
از نژادی اصیل بداند، البته اولین بار نیست که در
تاریخ دیده میشود، و البته میدانیم که نباید این حرف
را زیاد جدی گرفت.
حال به آوا نگاری این کلمات با الفبای فارسی توجه
کنیم. همه این صورتهای مختلف کلمات ترکیبی هستند از
ریشه "آ-رِ-ای" با پسوندهایی نظیر "کَ"، "کَ-آ"، "یَ"
و "یَ-آ".
آهَ: به معنی بود یا بودند.
حال برای درک کردن این اشتباه تاریخی، اگر نخواهم آن
را یک جعل آگاهانه و عامدانه و سفارشی بخوانم، بیاییم
به جمله داریوش توجه کنیم. مطابق با ترجمه نارمن شارپ
او میگوید "بخواست اهورامزدا این نبشته من (است) که
من کردم. بعلاوه به (زبان) آریایی بود، هم روی لوح هم
روی چرم تصنیف شد. بعلاوه پیکر خود را بساختم. بعلاوه
نسبنامه ترتیب دادم. پیش من هم نوشته و هم خوانده شد.
پس از آن من این نبشته را همه جا در میان کشورها
فرستادم. مردم همکاری کردند." (ستون چهارم، بند بیستم)
حال بیاییم ببینیم که آیا این ترجمه میتواند درست
باشد.
میدانیم که در زمان داریوش تمام اسناد رسمی حکومتی و
قراردادهای کاری که با کارگران نواحی مختلف سرزمین تحت
حکمرانی وی بسته میشد و قسمت بسیار زیادی از این
اسناد به عنوان گنجینههای ارزشمند تاریخی در اختیار
ما قرار دارد، همه به زبان آرامی بوده است، و این زبان
از زبانهای خانواده سامی است و نه هند و اروپایی یا به
اصطلاح آریایی، و اینکه با توجه به گفته نارمن شارپ خط
پارسی باستان با نابودی این سلسله پادشاهی از رونق
افتاده است، سؤال اساسی که پیش میآید این است که این
نوشته به زبان به اصطلاح آریایی را چه کسی میخوانده
است؟ این زبان اصلاً زبان روزمره مردم این منطقه نبوده
است، مردم این منطقه آرامی میدانستند نه پارسی
باستان. چگونه است که متونی را که داریوش اصرار دارد
همه باید آن را برای هم نقل کنند به زبان به اصطلاح
پارسی باستان نوشته میشود؟ چرا قراردادها به این زبان
نوشته نشده است؟
از طرف دیگر باید به بررسی برخی از ادعاهای رلف نارمن
شارپ بپردازیم تا ماهیت این ترجمه را اندکی بیشتر
دریابیم. نارمن شارپ ادعای برخی از باستانشناسان را
مبنی بر اینکه خط پارسی باستان به دستور داریوش ابداع
شده است، رد میکند. استدلال او این است که ممکن است
که نوشته به زبان پارسی باستان از روی نوشته عیلامی
ترجمه شده باشد، اما با اندک توجهی میتوانیم دریابیم
که این کتیبه در جای خوبی نقر شده است. استدلال دیگر
او این است که داریوش نگفته است که این اولین کتبیهای
است که به زبان پارسی باستان نوشته شده است. خود نارمن
شارپ میداند که اگر این فرضیه که خط میخی پارسی به
سفارش داریوش و برای اولین بار ساخته شده است، درست
باشد، آنگاه باید پذیرفت که کتیبههایی که به نام
کورورش در پاسارگاد حجاری شده است، ساخته داریوش
هستند. (ص. 29) اگر این نوشته ترجمه متن عیلامی باشد،
داریوش باید اول متن عیلامی را نویسانده باشد، که در
آن صورت این ادعا که این نوشته به زبان آرایایی است
ادعایی تهی و بیمعناست. در ترجمه هم نمیشود این
عبارت را وارد کرد، چون این متن در ابتدا به زبان
عیلامی نوشته شده و نه آریایی. در ثانی اینکه اگر تمام
مردم قادر بودند این زبان را بخوانند، چون داریوش ادعا
میکند که آن را برای تمام کشورها فرستاده و همه مردم
همکاری کردهاند، چرا داریوش میبایستی زبان خود را
معرفی کند. از هر جهت که نگاه کنیم این جمله نباید این
معنا را داشته باشد. لزومی نداشته که داریوش زبان خود
را معرفی کند. اگر مردم میتوانستند به آن زبان
بخوانند که نام آن را هم میدانستند و اگر
نمیتوانستند، افزودن این جمله کمکی به کسی نمیکند.
اگر شما به چینی زیر متنی چینی برایم بنویسید که آن
متن چینی است، من اصلاً نخواهم فهمید که آن متن چینی
است یا مثلاً کرهای چون زبان چینی نمیدانم.
از طرف دیگر
داریوشی که قصد جعل کردن داشته باشد، هیچگاه نخواهد
گفت که این خط به سفارش او ساخته شده است. جاعل قصد
دارد که این خط را قدیمیتر از آنچه هست نشان دهد، لذا
اینکه داریوش نگفته است که این خط به سفارش خود او
ساخته شده است، به هیچ وجهی دلیل خوبی برای رد کردن
این فرضیه نیست. دومین استدلال نارمن شارپ این است که
این کتیبه در جای خوبی نقر شده است. این که جای خوب
چیست، بدون ارائه توضیح تحلیلی هیچ ارزش و سندیتی
ندارد. لذا این ردیه نارمن شارپ هم به اصطلاح محکمه
پسند نیست. خود نارمن شارپ هم این را میپذیرد که ممکن
است که این کتیبه ترجمه کتیبه عیلامی باشد. در
کتبیههای کوروش در پاسارگاد، در کتیبههای آریارمن، و
ارشام (که اگر داریوش این خط را ابداعانده باشد --یعنی
دستور داده باشد که برای زبان او خطی بسازند--، آنها
هم جعلی هستند) اشتباه وجود دارد و نارمن شارپ دلیل
این اشتباهات را عدم آشنایی کاتب با خط پارسی باستان
میداند. سؤال من این است که در یک نظام پادشاهی که
کاتب سلطنتی با خط پادشاه خود آشنایی ندارد، آن
نوشتههای روی پوست را داریوش در بین کشورها و برای چه
کسانی فرستاده است؟ من نمیتوانم بپندارم که نارمن
شارپ تنها اشتباه کرده باشد. او ظاهراً آگاهانه و با
سفارش رژیم حکام در ایران جعل تاریخ کرده است؛ هویت
سازی که یکی از مسایلی است که در آن مورد در ادامه حرف
خواهم زد.
کتیبه به زبان پارسی باستان زیر کتیبههای عیلامی و
بابلی نقر شده است. میدانیم که این هر سه خط از چپ به
راست و از بالا به پایین نوشته میشوند، لذا خط پارسی
باستان پس از خطوط عیلامی و بابلی نقر شده است. این
دلیل خوبی است برای اینکه داریوش دستور ساختن خطی برای
زبان خود را داده باشد.
لذا یا باید بپذیریم که داریوش دروغ گفته است که این
کتیبه را بر روی پوست و به زبان آریایی به همه کشورها
فرستاده است، یا باید ترجمه آن را طوری تطبیق دهیم که
با واقعیات بیشتر همخوانی داشته باشد.
حال بیاییم به جای ترجمه دوگانه نارمن شارپ ریشه
"آ-رِ-ای" را به معنای شورش، بیوفایی و شرارت در تمام
ترجمههای معادل حفظ کنیم. در این صورت کلمه
"آ-رِ-ای-یَ-آ" مرکب است از ریشه "آ-رِ-ای" به معنی
شورش به اضافه پسوند "یَ-آ". این پسوند هم پسوند حالت
فاعلی است و هم حالت مفعولی صریح. در اینجا این کلمه
نمیتواند پسوند فاعلی داشته باشد، برای اینکه فاعل
جمله خود داریوش است. لذا معقول این است که این پسوند
را نشانه مفعولی صریح برای کلمه "شورش" بدانیم. یعنی
این کلمه را در این عبارت مفعول جمله قلمداد کنیم.
برای اینکه معنای جمله روشن شود و بدانیم که باید چه
بکنیم این ترجمه را بازنویسی میکنم:
به خواست اهورا مزدا این نبشته من است که من کردم.
.... شورشها بود.
حال جای خالی را که نارمن شارپ با عبارت "بعلاوۀ" پر
کرده است با ترجمه "شرح کردم، توصیف کردم" پر میکنم.
لذا ترجمه تمام بند به این صورت خواهد شد:
"به خواست اهورامزدا این نبشته من است که کردم. شرح من
(از) شورشها بود. هم روی لوح و هم روی چرم تصنیف شد.
شرح کردم پیکرم را ساختم. شرح کردم نسبنامه بساختم.
پیش من هم نوشته و هم خوانده شد. پس از آن من این
نبشته را همه جا در میان کشورها فرستادم. مردم همکاری
کردند."
اینگونه داریوش نگفته است که این کتیبهها را به چه
زبانی برای مردم قلمرو خود فرستاده است. و ترجمه یکدست
میشود.
برای اینکه در مورد مسایل حاشیهای بحثی در نگیرد و
متن ار از هدف اصلی دور نکند من ترجمه نارمن شارپ را
از واژه "پَتی شَم" به همان صورت می_پذریم. در این
صورت ترجمه متن به صورت زیر در خواهد آمد:
" به خواست اهورامزدا این نبشته من است که کردم.
بعلاوه شورشهایی (که) بود هم روی لوح و هم روی چرم
نوشته شد. نیز پیکرم را ساختم. نیز نسبنامه بساختم.
پیش من هم نوشته و هم خوانده شد. پس از آن من این
نبشته را همه جا در میان کشورها فرستادم. مردم همکاری
کردند."
به این طریق هم میبینیم که ترجمه متن یکدست میشود و
این سؤال که چرا داریوش میبایستی زبانی را که با آن
این متن را نوشته، نام ببرد، پیش نخواهد آمد. بعد او
در مورد اقدامات خود در سال دو و سوم سلطنتش حرف
میزند. شورش خوزستان که "ات مئیت" را در نهایت
میکشد. (ستون پنجم، بند اول) به گفته او خوزیان
"آریکا" یعنی شورشی یا بیوفا یا شرور شده بودند.
(ستون پنجم، بند دوم)
بعد سکاها هم شورشی میکند و داریوش سردار آنها را هم
میکشد. (بند چهارم، ستون پنجم) به گفته داریوش این
سکاها هم "آریکا" یعنی بیوفا و شرور شده بودند.
(ستون پنجم، بند پنجم)
در تمام این کتیبه خبری از نبرد تاریکی و روشنایی
نیست، بلکه تماماً شرح شورشهایی است که داریوش همه
آنها را سرکوب میکند و از همه میخواهد که این ماجرا
را برای همه کسان دیگر تعریف کنند. علت این امر واضح
است. او هم مانند پادشاهان مصر میپنداشت که سلطنت او
ابدی است. او میخواست همه این ماجراها درس خوبی باشد
تا کسی جرأت نکند که فکر مخالفت با او و دودمان او را
به ذهن خود راه دهد. اکنون میتوانیم درک کنیم که چرا
او هم به سبک و سیاق سایر پادشاهان خاورمیانه خود را
به صورت زیر معرفی کرده است:
من داریوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورهای شامل همه
گونه مردم، شاه در این زمین بزرگ و دور و دراز، پسر
ویشتاسپ، هخامنشی، پارسی، پسر پارسی، شرور، از نژاد
شروران.
این بند دوم کتیبه داریوش در نقش رستم
(D-Na)
است که نارمن شارپ به جای قسمت آخر آن نوشته است
"آریایی از نژاد آریایی".
حال بیاییم مروری مختصر بر تاریخ سلسله هخامنشی داشته
باشیم.
تاریخ مختصر پادشاهان هخامنشی
سلسله هخامنیشیان دارای 19 پادشاه است، که از این
تعداد در مورد هویت و وجود سه نفر یا حداقل در مورد
پادشاه بودن آنها تردیدهای زیادی وجود دارد و از آنها
غالباً با عنوان افراد تأیید ناشده نام میبرند. دلیل
این تردیدها را در بالا ذکر کردیم. غالباً گفته میشود
که این سه نام را داریوش اول ساخته است. من هم برای
اینکه درگیر پیچیدگیهای بحث تاریخی نشوم، از برشمردن
آنها در شمار پادشاهان هخامنیشی صرفنظر میکنم. این سه
تن عبارتند از هخامنش، آریارمن و آرشام. اما در مورد
16 تن از پادشاهان این سلسله تردیدی وجود ندارد. از
میان این شانزده تن سه پادشاه اول؛ تیسپس یا چیشپیش،
کوروش اول و کمبوجیه اول پادشاهان منطقهای بودهاند.
من تاریخ این سلسله را از زمان تاجگذاری کوروش دوم
بررسی میکنم. به گواهی تاریخ هم این سلسله تا زمان
کوروش دوم، که در تاریخ به کوروش کبیر مشهور است، نه
تنها امپراتوری مهمی محسوب نمیشده است، بلکه حتی
اصلاً یک امپراتوری نبوده و سه پادشاه اول خود را شاه
انشان مینامیدند، در حالیکه میدانیم که امپراتوریهای
مهم خاورمیانه، جز سلسله عیلام، همگی خود را شاه سومر
و اکد میخواندند. این سه پادشاه اول نه پادشاه عیلام
هستند و نه پادشاه سومر و اکد، لذا پادشاهان یا حاکمان
محلی هستند. امپراتوری این سلسله عملاً از دوران
پادشاهی کوروش اول شروع میشود.
کوروش اول از 550 تا 530 ق.م حکومت کرده، دوران حکومت
او تقریباً تماماً در جنگ و جهانگشایی سپری میشود.
گفته میشود که او بابل را با صلح فتح کرده و یهودیان
را آزاد کرده است، در این شکی نیست. اما سؤال اساسیای
که در مورد وی مطرح است، این است که وی پس از فتح بابل
خود را پادشاه سومر و اکد میخواند و خود را هخامنشی
هم معرفی نمیکند. منشوری که وی نویسانده و در میان
فارسهایی که خود را پارسی میخوانند به منشور حقوق بشر
کورورش هم مشهور است، به زبان اکدی و سومری است و نه
زبان پارسی. میدانیم که کوروش مصر را هم فتح کرده و
برای رعایت جنبههای احترام در برابر خدای آنان زانو
میزند و در همان منشور هم از مردوخ به عنوان خداوند
نام میبرد. او اصلاً از زرتشت و زرتشتیگری یادی
نمیکند. اما نکته جالب این است که با اینکه آنان با
مصر آشنا بودند، اما در قلمرو امپراتوری هخامنشیان
چیزی به عنوان کاغذ وجود نداشته است. شاید در مراسلات
از کاغذ استفاده شده باشد، اما کسی با این ماده کتاب
تولید نمیکند، در حالیکه در همان دوران جمعی در یونان
و ایونیا و مصر مشغول نوشتن کتاب بودهاند. کوروش اول
بعد از 20 سال فتح سرزمینهای مختلف در نبردی با
پادشاه ماساژتها کشته شده و سرش بریده میشود. آن
طوری که هرودوت میگوید کوروش اول چندان هم صلحجو
نبوده است ودر نبردی بر سر قدرت سرش را میبازد. البته
در مورد مرگ کوروش ابهاماتی هم وجود دارد. اینکه چگونه
ممکن است پادشاهی با این قدرت در جنگ با یک قدرت نه
چندان بزرگ سرش را از دست دهد جای شک فراوانی دارد. در
ادامه حدس خود را در این مورد ارائه میکنم.
بعد از وی کمبوجیه دوم به سلطنت میرسدو از سال 529 تا
522 ق.م به مدت هفت سال سلطنت میکند. جریان مرگ وی
مشکوک است. به گفته داریوش اول "او به دست خود مرد".
میگویند وقتی که وی میشنود برادرش بردیا در غیاب او،
که برای سرکوب نارضایتی در مصر راهی آن دیار شده بوده
است، ادعای پادشاهی کرده است، عصبانی شده و با عجله بر
اسبش سوار شده و شمشیر زهرآگین خودش جانش را میگیرد.
آیا شمشیر او نیام یا غلاف نداشته است؟ مرگ او هم
مشکوک است.
بعد از مرگ وی به مدت یک سال اوضاع مغشوش است و گویا
در این یک سال شخصی به نام سمردیاس یا همان بردیا و به
گفته داریوش بردیای دروغین یا گئومات حکومت میکند.
البته در مورد صحت گزارش داریوش تردیدهای فراوانی وجود
دارد که آن را قبلاً بررسی کردیم.
بعد از وی است که داریوش به سلطنت میرسد. به گواهی
خود داریوش به سلطنت رسیدن او با خونریزیهای زیادی
همراه بوده است. از هرکجای قلمرو تحت حکمرانی او بر
علیه او میشورند و او تمام آنها را سرکوب میکند. او
45 سال حکومت میکند و از میان کسانی که تا کنون بررسی
کردیم اولین کسی است که سر جایش و بر روی رختخواب خود
مرده است.
بعد از وی خشایارشای اول، فرزند او و آتوسا، به سلطنت
میرسد. او 20 سال سلطنت میکند. اما دوران سلطنت او
به هیچ وجهی آرام نیست. او به آتن لشکرکشی میکند و
گویا آکروپولیس را به آتش میکشد. او به دست مشاورش
آرتابانوس کشته میشود.
بعد از وی اردشیر اول، یا اردشیر درازدست به سلطنت
میرسد. او از 465 تا 424 ق.م به مدت 41 سال سلطنت
میکند. دوران سلطنت وی بسیار ناآرام به نظر میرسد.
او تمام پادگانهای مرزی را خلوت کرده و سپاه را به
نقاط درونیتر قلمرو خود فرامیخواند. ظاهراً او به
چیزی مشکوک بوده. در ادامه خواهیم دانست که چه چیزی.
او سر تختش جان سپرد.
بعد از وی خشایارشای دوم، فرزندش، در سال 424 ق.م به
مدت 45 روز سلطنت کرده و در نهایت به دست برارد ناتنی
خود، سوگدیانوس، کشته میشود.
سوگدیانوس، فرزند دیگر اردشیر دراز دست، از 424 تا 423
ق.م به مدت تقریباً یک سال بر تخت سلطنت مینشیند، اما
در نهایت به دست آرباریوس، فرمانده لشکر، کشته میشود.
بعد از سوگدیانوس، فرزند دیگر اردشیر درازدست، داریوش
دوم، از سال 423 تا 405 ق.م به مدت 18 سال سلطنت
نااستواری داشته و کنترل اوضاع به دست همسرش بوده است.
او در رختخواب خود مرده است.
بعد از وی اردشیر دوم، فرزندش به سلطنت میرسد، که از
404 تا 359 به مدت 45 سال سلطنتی ناآرام را تجربه
میکند، اما سرجایش میمیرد.
بعد از وی فرزندش، اردشیر سوم، از 358 تا 338 ق.م به
مدت 20 سال بر تخت سلطنت مینشیند. اوضاع سلطنت بسیار
ناآرام است و از هرگوشهای ندای مخالفتی برمیخیزد. او
هم سر جایش مرده است.
بعد از وی اردشیر چهارم، فرزندش، از 338 تا 336 ق.م به
مدت دو سال سلطنت میکند. او سعی میکند که باگواس،
ویز بسیار ذینفوذ، را بکشد، اما با باگواس پیشدستی
کرده و به او سم میدهد و سایر اعضای خانوادهاش را هم
میکشد تا کسی به قصد انتقام برنیاید.
باگواس پسرعموی وی، داریوش سوم، را که میپنداشت
راحتتر میتواند بر وی نفوذ داشته باشد بر تخت
مینشاند. وی از سال 336 تا 330 ق.م به مدت 6 سال بر
تخت سلطنت مینشیند. در حمله اسکندر فرار میکند و به
دنبال فراهم کردن لشکری است تا به خیال خودش قلمروش را
نجات دهد. اما کسی حاضر نمیشود که برای او بجنگد و در
نهایت به دست یکی از حاکمان دست نشانده خود در باکتریا
یا همان بلخ امروزین کشته میشود. اسکندر که گفته
میشود تختجمشید را آتش زده است، در نزد مردم این
منطقه مقام پیغمبری مییابد، اما کسی نامی از داریوش و
هخامنش به یاد ندارد. فردوسی هم در شاهنامه اسکندر را
در مقام پیغمبری میستاید، اما داستانهای دیگری را که
در مورد پادشاهان پارس گفته است همه داستان
میپنداشتند تا اینکه تاریخدانان اروپایی هویت
واقعیمان (؟) را به ما شناساندند.
بر این اساس میتوانیم با دقت خوبی حدس بزنیم که علت
شکست کوروش از یک پادشاه محلی در منطقه ماساژتها
احتمالاً خیانت اطرافیان خود او بوده است، وگرنه معقول
نیست که پادشاهی به این بزرگی در یک نبرد منطقهای سرش
را بر باد دهد. دلیل اینکه اردشیر دراز دست مناطق مرزی
را از سپاه خالی میکند، باز هم به احتمال قوی همین
احساس عدم اطمینان به اطرافیان و نزدیکانش بوده است.
علت مرگ کمبوجیه دوم هم به احتمال قوی همین است، وگرنه
داستانی که داریوش درباره مرگ وی اعلان میکند آنقدر
بچهگانه و دور از ذهن است که نمیتوان آن را باور
کرد.
در این سلسله به اصطلاح بزرگ و متمدن و به گفته برخی
از اغراق کنندگان، یکی از بنیانگذاران تمدن جهانی، نه
متنی ادبی نگاشته شده و نه فلسفی. اصلاً کتاب به آن
مفهوم یونانی در اینجا معنایی ندارد. درست در زمانی که
در یونان سقراط بحثهای فلسفی را در هر کوی و برزن راه
میانداخته، و افلاطون وارسطو هر کدام مدرسه خود را
باز کرده بودند، مدارس غیر دولتی، در ایران خبری از
این رخدادهای فرهنگی نیست. از تمام آن فرهنگ به اصطلاح
درخشان تنها و تنها به اندازه یک کتاب متن از روی
سنگنوشتهها باقی است. از تمام خط و فرهنگ و زبانی که
این همه به آن افتخار میکنیم، تنها یک لغتنامه بسیار
کوچک باقی مانده است که آن را هم رلف نارمن شارپ به
فارسی ترجمه کرده است.
عموماً در تاریخ رسم بر این است که وقتی میخواهند
راجع به گذشتگان بنویسند، بخصوص اگر این گذشتگان، قرار
باشد که به عنوان هویت یک ملت معرفی شوند، فقط از
اینکه آنان چه کارهای مثبتی انجام دادهاند بحث
میکنند. اینکه داریوش هخامنشی راه ساخت، چاپارخانه
ساخت، به کارگران مزد میداد، و از این قبیل. سلسله
هخامنشی را به عنوان متحد کننده دنیای قدیم معرفی
میکنند. درحالیکه پشت این متحد کردن این همه جنگ ریشه
دوانده است. مردم ایران هم به کوروش کبیر افتخار
میکنند، و هم به داریوش. کورورش را نماد آزادی و
بخصوص آزادی دینی میدانند، در حالیکه خود داریوش در
شرح مردمانی نظیر خوزیان و توجیه سرکوبی آنان در کتیبه
بیستون میگوید که "آن خوزیان بیوفا بودند، و
اهورامزدا از طرف آنهاپرستش نمیشد." (ستون پنجم، بند
دوم)
چگونه است که هم کورورش قابل تحسین است، هم داریوش که
کاملاً برخلاف او عمل کرده است. غالباً کوروش را
بنیانگذار حقوق بشر معرفی میکنند. اما بیاییم ببینیم
که آیا این چنین است؟
متن کتیبه کوروش که به سه زبان سومری، بابلی و اکدی
نوشته شده است، متنی است با دو ساختار گفتمانی. نیمی
به زبان اول شخص، و نیمی از زبان سوم شخص. این متن
ساختار تعریف خاطره را دارد. کوروش شرح وقایع را
مینویسد و میگوید که من چنین و چنان کردم. گاهی هم
از زبان سوم شخص گفته میشود که کوروش چنین و چنان
کرد. در نتیجه این متن اصلاً با هیچ معیاری یک متن
حقوقی محسوب نمیشود؛ حتی با معیار آن زمان. قبل از
کوروش متنهای حقوقی نوشته شدهاند، لذا ساختار زبانی
متون حقوقی از قبل کشف شده بودند. اما کوروش از آنها
بهره نبرده است، بلکه قصد او فقط این بوده است که
بگوید "ببینید من چقدر خوبم." وگرنه استفاده کردن از
ساختار متن حقوقی کاری نداشت. در ثانی اینکه مقوله
حقوق بشر و به طور کلی مقوله حقوق بدون داشتن
پشتوانهای که ضامن اجرایی این متون باشد بیمعناست.
بخصوص در مورد حقوق بشر این ضامن اجرایی جامعه مدنی
است. در خاورمیانه هرگز چنین جامعه مدنی شکل نگرفته
است. اگر هم در آن زمان مردمانی تا نزدیکی شکل دادن به
یک جامعه مدنی پیش رفته باشند، مردمان آتن هستند. آنها
هم اعمال وحشیانهای انجام دادهاند، اما همه این
کارها را در دادگاهی انجام دادهاند که مطابق با
معیارهای آن روز دموکراتیک محسوب میشود. اما داریوش
برای خودش این حق الهی را قایل است که هرکاری که
میخواهد بکند و هر بلایی که صلاح میداند بر سر اسیر
خود بیاورد. در چنین شرایطی استفاده از اسیران به
عنوان برده هم انسانیتر است و هم اقتصادیتر.
نمیتوان به داریوش افتخار کرد که برای ساختن تخت
جمشید از برده استفاده نکرده است، چون در مقابل او
کارهایی کرده است که یونانیان هرگز نکرده بودند. و به
قول خیام "تو غره بدان مشو که می مینخوری/صد لقمه
خوری که می غلامست آنرا".
حال بیایید شرایط سلطنت هخامنشیان را با شرایط سلطنت
قاجار و نیز رخدادهای تاریخی ایران بعد از مشروطیت
مقایسه کنیم.
قاجاریه
بنیانگذار این سلسله که قلمرو بزرگی را فتح میکند و
بعدها نام آن را ممالک محروسه قاجار میگذارند، آقا
محمدخان قاجار، در چادر خود و به دست مأموران خود کشته
میشود. آقا محمدخان قاجار سرزمینهای زیادی را به
قلمرو حکومت خود ضمیمه میکند، اما بر روی تخت خود
نمیمیرد.
بعد از وی فتحعلیشاه، به مدت 50 سال سلطنتی پرفرزا و
نشیب دارد و در زمان سلطنت خود بخشهای زیادی از فتوحات
بنیانگذار سلسله را از دست میدهد. او در مقام پادشاهی
و در بستر خود میمیرد.
بعد از وی محمدشاه به سلطنت میرسد، او هم بخشی دیگر
از فتوحات آقامحمدخان را از دست میدهد. او هم بر روی
تخت خود میمیرد. بعد از وی ناصرالدین شاه به سلطنت
میرسد. او هم پنجاه سال سلطنت پر از آشوب، تغییر و
تشویش و وقایعی نظیر قتل امیرکبیر را پشت سر میگذارد
و در جشن پنجاهمین سال سلطنتش به دست میرزا رضای
کرمانی به قتل میرسد.
بعد از او پسر پیرش، مظفرالدین شاه، به سلطنت میرسد و
فرمانی را که پدرش به خاطر زیربار نرفتن آن به قتل
رسید امضا کرد و جان به جان آفرین تسلیم کرد. اکنون
موقعی است که انقلاب مشروطیت به نحوی از انحاء به
نتیجه رسیده است. اکنون در ضمن اینکه تاریخ قاجار را
در ادامه میخوانیم، سیری گذرا بر تاریخ ایران از زمان
مشروطیت تاکنون هم خواهیم داشت.
بعد از مرگ مظفرالدین شاه، محمدعلی شاه به سلطنت
میرسد، مجلس ملی را به توپ میبندد، اما در نهایت از
ایران میگریزد.
پسر دوازده سالهاش احمد شاه بر تخت مینشیند، اما
کنترل اوضاع را رضاخان برعهده دارد. احمدشاه که برای
یک سفر به بریتانیا رفته بود، اطلاع مییابد که حق
ورود به ایران را ندارد. و این سلسله با روی کار آمدن
رضا خان به اتمام میرسد.
آیا واقعاً تفاوتی بین این سلسله و پادشاهی هخامنشیان
وجود دارد؟ آیا دوران سلطنت شخصی مانند اردشیر درازدست
مانند دوران سلطنت فتحعلیشاه نبوده است؟ آیا کسی مانند
داریوش سوم به بیکفایتی کسی مانند مظفرالدین شاه یا
فتحعلیشاه نبوده است؟
پهلوی
بعد سلسله پهلوی آغاز میشود. رضاخان حدود بیست سال
رسماً بر قلمرو قاجار حکومت میکند و تا سال 1314 آن
را ممالک محروسه پهلوی مینامد، اما در این سال تحت
تأثیر عدهای تحصیلکرده نژادپرست که از آلمان برگشته
بودند، دچار جو آریایی پرستی میشود و نام کشور را به
ایران تغییر میدهد. کسی تا آن موقع، هیچگاه در گذشته
نام این سرزمین را ایران نخوانده بود. رضاخان در
شهریور سال 1320 به ارتش انگلیس تسلیم میشود، که وی
را با یک کشتی باری به هندوستان و سپس ژوهانسبورگ
منتقل و رسماً زندانی میکنند.
بعد از او فرزندش، محمدرضا به مدت تقریبی 35 سال
سلطنتی پرآشوب را پشت سر میگذارد. دو بار از ایران
میگریزد و بار دوم رسماً با ایران خداحافظی میکند.
دوباره نظام حکومتی عوض میشود و جمهوری اسلامی برسر
کار میآید. رضاشاه در مصر و در تبعید میمیرد.
جمهوری اسلامی
آیتالله خمینی بر تخت سلطنت مینشیند و دوران پرتنشی
را پشت سر میگذارد، سال آخر عمرش اوضاع اندکی
آرامتر میشود. او بر تخت خود و در زمان قدرت
میمیرد.
بعد از وی آیتالله خامنهای زمام امور را به دست
گرفته است و هنوز دارد دوران پرتنشی را پشت سر
میگذارد. هنوز معلوم نیست که چه پیش آید. آیا او بر
تخت خویش و در زمانی که قدرت را به دست دارد خواهد
مرد؟ آیا او هم خواهد گریخت و یا توطئهای برعلیه او
در کار است؟ براساس تاریخ این منطقه هیچ کدام از اینها
بعید نیست؟
در زمان جمهوری اسلامی هم خمینی بر علیه کردها اعلان
جهاد کرد و آنها، و بخصوص رهبران آنها را کافر خواند.
همین هفته پیش آقای خمانهای در کردستان در سخنرانی
خود اعلان کرد که نباید فریب دشمنان را خورد. داریوش
هم مردمی را که در قلمرو او شورش میکردند، فریب خورده
عدهای دروغگو میپنداشت. آقای خمینی هم کردها را
فریبخورده دشمنان میپنداشتند. ببینیم که نحوه دیالوگ
با مردم نواحی بحران زده، مردمی که ادعا میکنند طالب
حقی هستند، از زمان داریوش تا زمان خمینی تغییری نکرده
است.
میدانم که همه اینها به مذاق پان ایرانیستها
ناخوشایند است. میدانم که بسیاری از ملیگرایان من را
دوست نداشته و احتمالاً یک خائن میخوانند. به اعتقاد
آنها من هویت ایرانیان را به زیر سؤال میبرم.
هویت ما
سال گذشته در یکی از مجموعه برنامههای "میزگردی با
شما" در شبکه فارسی صدای آمریکا که میزبان آن آقای
بهارلو بود از یک تحقیق در ایران گزارشی ارائه شد که
بر اساس آن بیش از 80 درصد جامعه آماری هویت خود را از
ایران باستان میگرفتند. آقای بهارلو به این مسئله
افتخار میکردند. ولی بیاییم ببینیم که چرا این چنین
است. در زمان داریوش هم مردمانی که به دور رهبران خود
جمع شده و برعلیه داریوش میجنگیدند، هویت خود را از
زمانهای قدیم خود میگرفتند. به عنوان مثال دیدیم که
فرورتیش خود را از نوادگان هوخشتر، بنیانگذار سلسله
ماد خوانده و مردم را به دور خود جمع کرد. یا ندیت
بئیر خود را نواده نبونئید میخواند و مردم را به دور
خود جمع میکند. مردمان آن موقع هم هویت خود را در
زمانهای قدیمتر جستجو میکردند. در زمانی که مردم از
وضع موجود راضی نباشند، وضعی که بیانگر هویت واقعی
آنان در آن لحظه است، معلوم است که هویت خود را در
چیزی دیگر حستجو میکنند. حال اگر دائماً یک مجموعه از
افراد باشند که به مردم بگویند در گذشته ما بزرگ
بودیم، آقای جهان بودیم، و از این قبیل، چون مردم این
وضع را مطلوب میپندارند، ترجیح میدهند که هویتشان آن
تصویر مطلوب باشد. اما باید بگویم که این وضع، یعنی
جستجوی هویت در زمانهای گذشته، به هیچ وجهی وضع مطلوب
نیست. کسی که اینگونه میاندیشد و وضع امروزی کشورش،
مثلاً ایران را جزوی از هویت واقعی خود نمیداند و
نمیپذیرد، عموماً علت نابسامانی اوضاع را در دشمنان
میجوید. فقط به عنوان یک مثال من بازهم به برنامه
دیگری از صدای آمریکا، یکی دیگر از همان سلسله
برنامههای میزگردی با شما، ارجاع میدهم که در تاریخ
هفتم می سال 2008 و به میزبانی آقای بیژن فرهودی
برگزار شد. میهمان این برنامه آقای جلال متینی مدیر
فصلنامه ایرانشناسی بودند. موضوع برنامه هم بحث
درباره خلیج فارس و تنشهای ایران با کشورهای حاشیه
خلیج بود. اینکه آیا این خلیج، خلیج فارس است یا خلیج
عربی. آقای متینی چند بار این را تکرار کردند که مشکل
رهبران ایران این است که شناسنامه ایرانی دارند، اما
ایرانی نیستند. نتیجه منطقی این حرف این است که ایران
توسط عدهای دشمن اشغال شده و تمام گرفتاریهای ایران
هم تقصیر این دشمنان است. آقای خمینی و خامنهای هم
همین تعبیر را دارند. سؤال من این است که تفاوت شخص
آقای متینی با آقای خامنهای در چیست؟ اقای خامنهای
میپندارد که صلاح مردم را بهتر از خود آنها میداند،
آقای متینی هم از همان نوع گفتمان استفاده میکنند. به
نظر من اگر فردا آقای متینی و همفکران ایشان هم به جای
آقای خامنهای بنشینند، دقیقاً مانند وی رفتار خواهند
کرد. اگر باور نمیکنید، بیاییم شباهت بیش از اندازه
محمدرضا شاه و آقای خامنهای را ببینیم.
محمدرضا شاه پهلوی در اوایل دهه چهل شمسی، شخص مشهوری
به نام ذبیحالله منصوری، را مأمور نوشتن کتابی با نام
داریوش کبیر میکنند. اقای منصوری در این کتاب
"جمهوریت" را در کنار "جور" و "جوع" از آفات جامعه
بشری دانستهاند. این کتاب، اگر اشتباه نکنم در سال
1341، برنده جازه بهترین کتاب سال شد و شخص ایشان
جایزه خود را از دست ملکه فرح دریافت کردند. بعدها در
اواسط دهه پنجاه شمسی محمدرضا شاه در مصاحبه با جمعی
از خبرنگاران خارجی دموکراسی غربی را یک نوع "خالهزنک
بازی" غربیها خوانده و پیشبینی فرمودند که جهان غرب و
بخصوص اروپا حداکثر تا 20 سال بعد از آن زمان به
بربریت بازخواهد گشت. خبرنگار بسیار متعجب شد و پرسید
که فقط به خاطر دموکراسی؟ و محمدرضا شاه با اطمیانی
بیشتر پاسخ مثبت داد.
آقای خمینی و آقای خامنهای و جناب آقای احمدینژاد هم
همین ادعا را دارند: غرب در حال سقوط است. آقای
احمدینژاد در نامه خود به مردم آمریکا گفتند که
دموکراسی و لیبرالیسم به بنبست رسیده است.
مطابق پیشبینی محمدرضا شاه قرار بود که اروپا و کل
جهان غرب در اواسط دهه 70 میلادی به بربریت سقوط کند.
اما در همان زمانها ما شاهد قتلهای زنحیرهای در ایران
و کشته شدن دانشجویان در حادثه هجده تیر هستیم. این
ایران بود که به بربریت سقوط کرد و غرب همچنان پابرجا
ایستاده است.
داریوش هم کسانی را که به او بیوفا هستند و خود را از
داریوش و پیرو او نمیدانند نفرین میکند که دودمانشان
بر باد رود. ازآنجایی که او با اطمینان اعلان میکند
که در همه موفقیتها اهورامزدا از او حمایت کرده و
دشمنانش را به دست وی سپرده تا هر طور که صلاح میداند
با آنها برخورد کند، و به طور خلاصه او مطمئن است که
از پشتیبانی اهورامزدا برخوردار است، لذا او مطمئن است
که اهورامزدا نسل دشمنانش را برخواهد انداخت. او هم
برای دشمنان خود آینده بدی را پیشبینی میکند. ببینیم
که منطق گفتمان سیاسی در ایران از زمان داریوش تا زمان
احمدینژاد بدون تغییر مانده است.
علت چیست؟ رنان در شرح نحوه نگرش مصریان به جهان
مینویسد:
چنین مینماید که مصریان اساساً ملتی اهل عمل
بودهاند. بیشتر به نتایج مؤثر توجه داشتند تا
فلسفهبافی پیرامون اصول اولیه مربوطه. چنین برخوردی
در کوتاه مدت با موفقیت قرین است، ولی در دراز مدت راه
را بر غور و تفحص و نظرات تازه میبندد. به این معنا
که مثلاً موقعی که آخناتن پرستشگاه بزرگ خود را در سال
1370 پیش از میلاد در کارناک بنا کرد، تکنیکهای مورد
استفاده اساساً همانها بودند که حدود سیزده قرن
پیشتر مورد استفاده خوفو قرار گرفته بودند.[4]
این همان عیب اساسی جامعه ما هم هست. عیبی که هنوز هم
وجود دارد. ما در جامعه خودمان تفکر بنیادین راجع به
سیاست نداریم. ما فلسفه سیاسی نداریم. ملتی که فلسفه
سیاسی ندارد، واضح است که اشتباهات سیاسی خود را پس از
گذشت قرنها همچنان تکرار میکند. ملتی که فلسفه سیاسی
ندارد، فلسفه حقوق ندارد، به سادگی کتیبه کوروش را
منشور حقوق بشر میداند. ممکن است که در میان مردم
بسیاری از چیزها به غلط مصطلح شود، اما مسئله این است
که بسیاری از متفکرین ما هم اینطور فکر میکنند. مسئله
این نیست که کوروش در کتبیه خود چه گفته است. کتیبه او
چیزهای بدی ندارد، و اتفاقاً نوعی ساختارشکنی هم هست.
در عصری که همه پادشاهان خود را خونخوار معرفی
میکردند تا با ایجاد رعب و وحشت بتوانند زیردستان و
مردم را کنترل کنند، کوروش بدعتگزار خوبی بود. شاید
اگر راهی که وی رفته بود ادامه مییافت ما میتوانستیم
صاحب یک فلسفه حقوق باشیم. اما همه اینها باعث نمیشود
که شرح حال یک پادشاه را، هر چقدر هم خوب و قابل تحسین
باشد، منشور حقوق بشر بدانیم. تازه آن هم شرح حالی که
هیچ یک از اعقاب او به آن عمل نکرده و حتی جای تردید
است که از آن خبر داشته باشند. شرح حالی که که با نبش
قبر گورستان تاریخ کشف شده است. همان کاری که ما برای
هویت خود میکنیم. لابهلای ویرانههای تاریخی به
دنبال هویت خود میچرخیم.
عموماً تاریخ گذشته ما تاریخی درخشان و سرشار تمدن
معرفی میشود. وقتی که برای این تمدن مدرکی جستجو
میکنیم، جز چند سدهای از تاریخ بعد از اسلام، چیزی
نمییابیم. در پاسخ گفته میشود که دشمنان ما تمام
اسناد تمدن را نابود کردهاند. اول اینکه اگر دشمنان
همه چیز را نابود کردهاند، از کجا میدانیم که اسناد
نابود شده برعلیه این تز رایج گواهی نداده بودهاند.
متونی که باقی مانده جز چند داستان و اندرزنامه و
بیشتر اصول فقه دینی زرتشت، چیزی نیست که بتوان از
آنها به این نتیجه رسید که ما تمدن بزرگی داشتهایم.
وقتی که میپرسیم چرا ما که تاریخ درخشانی داشتهایم
امروزه به این روز افتادهایم، اقای میلانی و بسیاری
دیگر مانند ایشان پاسخ میدهند که "تقصیر دشمنان ماست.
عربها و ترکها ما را به این وضع دچار کردهاند." بارها
و بارها این را شنیدهایم که حاکمان ایران امروز
ایرانی نیستند. ما که اینقدر خوبیم چرا وضع حاضر تا
این حد بد است؟ در پاسخ گفته میشود که تقصیر دشمنان
ایران و ایرانیان است.
آقای احمدینژاد و آقای خامنهای هم همین نظر را
دارند. اسلام که حلال تمام مشکلات است، پس چرا کشور
اسلامی ایران هنوز با مشکلات فراوانی روبرو است؟
دشمنان اسلام مانع میشوند که قوانین اسلامی به اجرا
در آیند.
ببینید که ساختار این دو استدلال کاملاً به هم شبیه
است. برای اینکه تردیدی باقی نماند که تاریخ ما همیشه
به این صورت پیش رفته است، بیاییم اندکی راجع به تاریخ
ساسانیان هم صحبت کنیم، بعد استدلالم را ادامه میدهم.
دین مسیح از زمان اشکانیان در منطقه رواج یافت. تمام
مردم منطقه مسیحی شدند. از طرفی در تاریخ گفته میشود
که دین رسمی اشکانیان زرتشتی بوده است. اشکانیانی که
از فرق سر تا نوک شست پا یونانی مآب بودندف چطور در
پذیرفتن مسیحیت از یونانیان تبعیت نکردهاند؟ این
سؤالی است که باید به آن پاسخ گفت. میدانیم که مسیحیت
آئین میترایی و تمام آئینهای پاگانی را در روم جارو
کرد و امپراتوری روم را به زانو در آورد. چطور مسیحیت
در زمان ساسانیان در ایران این اثر را نداشته است؟
پاسخ را میتوان در شواهد تاریخی اندکی که موجود است
یافت. میدانیم که دین مسیح، برای پادشاهان روم دین
خانمان براندازی بود. اصولاً دین مسیح در همین
خاورمیانه هم خانمان برانداز بود و پیلاتس حاکم رومی،
مسیح را به صلیب کشید. (حال اگر در این میان اشتباهی
هم کرده باشد و دیگری را به جای او به صلیب کشیده باشد
در اصل بحث ما مشکلی پیش نخواهد آمد.) رسمی شدن دین
مسیح در روم تقریباً دویست سال قبل از انوشیروان
ساسانی یا خسرو اول است، که به اشتباه در تاریخ با صفت
عادل معرفی شده است. در همان زمان تاریخ ساسانیان هم
با آشفتگی همراه است. اصلاً اینکه با اوج درگیری بین
مسیحیان و پاگانیستهای رومی از اوایل قرن سوم میلادی
سلسله اشکانیان هم برچیده شده و جای خود را به نظام
دینی ساسانی داد، خود نشانه دهنده این است که مسیحیت
در ایران هم به یک معضل تبدیل شده بود. شورای نیسیه که
در آن تکلیف انجیلها مشخص شد و از میان انجیلهای رایج
تنها چهار تا از آنها مورد تأیید کلیسا قرار گرفت، اوج
درگیری میان مسیحیون و به طور کلی الهیون و
پاگانیستهاست که در زمان شاپور دوم برگزار شده است. در
ایران هم آئئین مانوی که خیلی شبیه مسیحیت است و
اصولاً مسیحیت را الگوی خود قرار داده، توسط دربار
سلطنتی به شدت سرکوب میشود.
مانی در سال 216 میلادی در بابل زاده میشود و دین خود
را از طریق کتاب ارژنگ که همگی میدانیم مجموعهای از
نقاشیها بوده است ترویج میکند. دین او آمیختهای از
زرتشتیگری و نفی جهان مادی بود. نفی جهان مادی و پلید
دانستن آن ایدهای مسیحی بود که خود مسیحیت هم به
احتمال قوی آن را از افلاطونیان و نوافلاطونیان به
عاریت
گرفته بود.
حتی مانی در روش تبلیغ دین خود نیز از روش تبلیغ
مسیحیت استفاده کرده بود؛ نقاشی. مسیحیت هم در روم و
سایر مناطق از طریق نقاشی ترویج میشد. پیکر بیجان
مانی زنده
زنده پوست کنده شده را هم به دستور بهرام
و در سال 277
میلادی از دروازه جندیشاپور میآویزند تا مانند سلف
خود، داریوش اول هخامنشی، درسی داده باشد به هر آنکس
که فکر مخالفت به سرش بزند. دیدیم که داریوش هم بینی و
گوش میبرید و چشم میکند. مانویان در آن زمانها از
ایران گریخته و به چین و به ترکها و عربها پناهنده
شدند، و امروزه هم منتقدان از ایران میگریزند و به
اروپا و آمریکا میروند. آیا سلسله ساسانیان با نظام
پهلوی و جمهوری اسلامی تفاوتی دارد؟ در زمان ساسانیان
روحانیون زرتشتی کنترل حکومت را به دست داشتند، و بعد
از اسلام و بخصوص در رژیم جمهوری اسلامی روحانیون
مسلمان کنترل حکومت را به دست داشته و دارند.
روحانیونی که امروزه بر ایران حاکم هستند همان
روحانیون و موبدان زرتشتی هستند که که فقط لباس و
زبانشان را عوض کردهاند. در زمان ساسانیان خط پهلوی
مقدس پنداشته میشد و اکنون خط و زبان عربی. حوزه
علمیه قم که بسیاری از ملیگرایان از آن بیزارند
نواده برحق همان پرستشگاههای زرتشتی است که فقه دین
زرتشت را در آن میپروراندند، و اکنون همان روشها فقط
بر روی محتوای متفاوتی در حوزه علمیه قم به کار گرفته
میشود. بسیاری مداخله اسلام در حکومت را یک فرهنگ
عربی قلمداد میکنند، اما آنچه که در تاریخ میبینیم
این است که این شیوه حکومت اساساً متعلق به همین آب و
خاک و اجداد ما بوده است.
اصولاً فروپاشی اشکانیان و سرکار آمدن ساسانیان که از
خانوداهای کاهنی بودهاند، همزمان است با جنبشهای
مختلف دینی در این منطقه. رواج مسیحیت، رواج آئین مانی
و از این قبیل. لذا روی کار آمدن ساسانیان در شرایطی
مانند سرکار آمدن جمهوری اسلامی رخ داده است. در زمان
انقلاب سال 57 ایران هم، تمام دنیا و بخصوص این مطقه
صحنه نبرد ایدئولوژیهای مختلف بود. چپ و راست و اسلام
و از این قبیل.
در زمان انوشیروان که مردم زیادی به مانویت روی
میآورند، او ده هزار مانوی را قتل عام میکند. اولاً؛
میبینیم که او با صدام و هیتلر و خمینی فرقی ندارد.
در ثانی اینکه؛ در زمان ساسانیان بود که برای آئین
زرتشت فقه ساخته شد، و از مردم ممانعت به عمل میآمد
که به دین دیگری بگروند. این امپراتوری به نحوی از
انحاء باید مانع رواج دین مسیح در مناطق تحت حکمرانی
خود شده باشد. میبینیم که جمهوری اسلامی اولین نظام
دینی ایران نیست. ساسانیان یک نظام دینی و کاملاً شبیه
جمهوری اسلامی بودهاند.
اگر شرح حال پادشاهان ساسانی را هم با دقت بخوانیم، و
نه با تعصب، میبینیم که تفاوتی با هخامنشیان و
قاجاریه و پهلوی و جمهوری اسلامی ندارد. به همان
اندازه پرآشوب و نااستوار و آکنده از خدعه و خیانت.
چرا؟
حال ببینیم که چگونه ساختار فکری بسیاری از مخالفان
نظام جمهوری اسلامی با ساختار فکری خود این نظام شباهت
دارد. به عنوان مثال در یکی از وبسایتهایی که خود را
مروج فرهنگ اصیل ایرانی میداند در مورد داریوش
میخوانیم:
سپس مامورانی را فرستاد به ايالتهای امپراتوری تا
ببينند چه مقدارمردم توانايی پرداخت ماليات را دارند؟
آيا مبلغ تعيين شده فشاری را بر مردم تحميل نمی کند؟
سپس ماموران يه حضور شاهنشاه آمدند گفتند همه قادر
هستند اين مبلغ را بپردازند. با اين حال داريوش بزرگ
دستور داد همان مقدار را هم نصف کنند. که درباريان علت
را پرسيدند. وی پاسخ داد ممکن است شهربانان هم برای
خود مبلغی از مردم به صورت غير قانونی دريافت کنند پس
بايد اين را در نظر گرفت.[5]
این مطلب که در سایت فرهنگسرا آمده، کاملاً و دقیقاً
به شیوه روایت حدیث از پیغمبر و ائمه درج شده است. هیچ
مرجعی وجود ندارد که بدانیم که این نوشتهها از کجا
آمده است. در کتیبههای داریوش چنین چیزی وجود ندارد.
در بالای صفحه این سایت لوگویی از فرهنگ اصیل ایرانی
(؟) میبینیم که بر روی آن نوشته شده "چو ایران نباشد
تن من مباد". یک مسلمان معتقد هم میگوید "چو اسلام
نباشد تن من مباد". ساختار این گزاره به این فرم است:
"چون
x
نباشد تن من مباد". یا اگر بخواهیم این ساختار استدلال
را به فرمی محضتر بنویسیم باید بگوییم: "چون
x
نباشد
y
مباد". این ساختار استدلال مستقل از اینکه چه چیزی به
جای
x
و
y
بنشیند، اگر به نوع درک و نیز گفتمان سیاسی یک ملت
تبدیل شود، از آن ملت جنگجو میسازد. همیشه بهانهای
برای جنگ یافته میشود، چون هرکسی میتواند به جای
x
و
y
چیزی قرار دهد و شهادت طلب شود. این ساختار استدلالی
کاملاً و دقیقاً ساختار استدلالی طالبان هم هست. آن
وقت بسیاری از همین افراد متعجب میشوند که چرا
بنیادگرایی در این منطقه تا این حد ریشه دارد. دلیل آن
این است که تفکر ما، نحوه استدلال ما، ساختار گفتمان
سیاسی ما همه و همه از این نحوه تفکر ریشه گرفته است.
تنها هر از چند گاهی محتواهای مختلفی را به جای
x
و
y
برمیگزینیم.
یکی اسلام را برمیگزیند، یکی ملت را یکی مسیحیت را
یکی هم مانویت را-- ولی میبینیم که رفتار همه مشابه
یکدیگر است.
قبلاً هم گفتم که ساختار دو استدلال، که یکی از جانب
ملیگرای دو آتشه ارائه میشود، و یکی از جانب آقای
احمدینژاد و آقای خامنهای، کاملاً شبیه هم است. این
ساختار استدلال ساختار تفکر ما و اجدادمان در طول
تاریخ بوده است. هرگاه بر حسب تاریخ و شرایط زمانه این
ساختار فکری محتوایی را به خود جذب میکند.
یک بار به
قالب زرتشتیگری در میآید، یک بار شکل اسلامی به خود
میگیرد، یک دفعه هم کمونیستی میشود و گاهی
ملیگرایانه. مهم نیست که محتوا و ماده درون این
استدلال چیست. هر مادهای که در این فرم ریخته شود، به
همین نتایجی ختم میشود که در جمهوری اسلامی میبینیم.
دیدیم که محمدرضا شاه با تفکری ملیگرایانه همان چیزی
را پیشبینی میکرد که خمینی و خامنهای و احمدینژاد
با تفکر اسلامی پیشبینی میکنند. کنشهای این دو رژیم
هم کاملاً شبیه هم است. و این دو در ساختار تفاوتی با
رژیمهای هخامنشی و ساسانی ندارند.
اگر میخواهیم که تاریخ ما بازهم به چرخه تکراری خود
ادامه ندهد، اگر نمیخواهیم بعد از گذشت هزاران سال
همان هرمهای تکراری قدرت را در کشورمان بسازیم، باید
از نو و با دیدی کاملاً انتقادی به خودمان و جامعهمان
نگاه کنیم، و برای این کار در ابتدا باید خود را جزوی
از این جامعهای که در آن زندگی میکنیم بدانیم. یعنی
باید بپذیرم که جمهوری اسلامی واقعیترین هویت ماست.
تا واقعیت را نپذیریم نمیتوانیم ایدهآلهای خود را
به واقعیت مبدل گردانیم.
اربیل
2009-05-26
|