انجمن قلم کردستان ایران

مقاله‌
 
 

نقدی بر "چگونه باید از جامعه در برابر علم دفاع کرد؟  قسمت 2

Home
فارسی
English
 

نوشته پل فایرابند

آرش دکلان

آیا علم یک ایدئولوژی است؟

در این قسمت از نقدم می­خواهم این ادعای فایرابند و برخی دیگر را که علم را یک ایدئولوژی می­خوانند و معتقدند که علم هم همان ارزشی را دارد که ایدئولوژی­های دیگر، مورد بررسی قرار دهم. آیا به وافع علم هم یک نوع ایدئولوژی است؟

اگر به این پرسش اندکی دقیق شویم خواهیم دید که اصلاً این پرسش آن معنای ظاهری را که فقط از صورت عبارت فهمیده می­شود دارا نیست. کسانی که مانند فایرابند علم را یک ایدئولوژی می­دانند معتقدند که که علم هم مانند ایدئولوژی­های دیگر است و هیچ ارزش و برتری ذاتی­ای بر سایر ایدئولوژی­ها ندارد. کسانی هم که با این ایده مخالفند و علم را یک ایدئولوژی نمی­دانند، معتقدند که علم دارای ارزشی ورای ایدئولوژی­ها است. من در این طرف دعوا با مخالفان ایدئولوژی بودن علم موافقم. چرا؟

دیدیم که دعوا بر سر این است که آیا علم ارزشی برتر از ایدئولوژی­ها دارد یا نه؟ حتی اگر علم را یک ایدئولوژی بدانیم باز هم به سؤال پاسخ نداده و دعوا و را تمام نکرده­ایم. اگر شخصی مانند من بپذیرد که علم هم یک ایدئولوژی است، آنگاه این پرسش پیش می­آید که از میان ایدئولوژی­های موجود کدام بهتر است؟ البته پاسخ افرادی مانند فایرابند این است که این پرسش بی­معناست و هیچ ایدئولوژی برتری وجود ندارد. دلیل فایرابند و سایرینی که مانند او فکر می­کنند این است که علم دارای هیچ ذات و ماهیتی خاص نیست که آن را برتر از سایر ایدئولوژی­ها کند. این البته حرفی است که با آن موافقم. مخالفت من با نتیجه­ای است که از این مقدمه گرفته می­شود. درست است که علم ذاتاً بر سایر ایدئولوژی­ها برتری ندارد، اما اگر بپذیریم که نیافتن یک برتری ذاتی منجر به لغو هر نوع برتری­ای می­شود، به همان اندازه ذاتگرا خواهیم بود که کسانی که معتقدند علم دارای ارزش ذاتی است، یا بالعکس؛ اینکه علم ذاتاً دارای خواص مضری است. رد کردن هر نوع امکان مقایسه تنها به دلیل فقدان معیارهای مطلق، ناشی از این پس زمینه فکری است که تنها معیار مناسب برای مقایسه معیار مطلق است. اما این پیش­فرض خود یک نوع مطلق­انگاری مخفی در پس فکری به ظاهر بسیار پست مدرن است. بگذریم از اینکه جای این پرسش باقی است که این پیش­فرض اصلاً خود از زمینه تفکر افلاطونی نشأت می­گیرد، هر چند به ظاهر و در فرم با آن در تضاد قرار دارد و حتی متناقض آن به نظر می­رسد. چرا ما باید فکر کنیم که تنها معیار مقایسه معیار مطلق و ذاتی است؟ مگر اینکه ذاتگرا باشیم. به این معنا نوعی ذات­انگاری بسیار مخفی در پس زمینه فکری افراد به شدت نسبی­گرا و ضد بنیادگرایانی مانند رورتی وجود دارد. اینان هر جا که معیارهای مطلق یافته نمی­شوند فوراً نتیجه می­گیرند که هیچ معیاری وجود ندارد. این ادعا فقط زمانی پذیرفتنی است که پذیرفته باشیم که تنها معیار مناسب برای مقایسه معیارهای مطلق هستند. اما این اندیشه خود مطلق­گرایانه است. کسی که می­پندارد هیچ معیاری برای مقایسه ایدئولوژی­های مختلف نداریم، خود ایده­ای مطلق را ترویج می­کند؛ هر چه قدر هم که به ظاهر شعارهای نسبی­گرایانه اظهار دارد. نسبی­گرا برای اینکه نسبی­گرا باقی بماند ناچار است که معیارهای نسبی برای مقایسه انحاء مختلف تفکر را بپذیرد و به همانها اکتفا کند.

ایده کسانی که علم را دارای برتری ذاتی می­دانند بیشتر قابل پذیرش است تا ایده کسانی که آن را اصولاً غیرمتمایز از سایر ایده­ها می­دانند. دلیل این است که با برداشتن ادعای مطلق­انگارانه آنها، هنوز می­توان به این معتقد بود که علم دارای نوعی ارزش و برتری بر سایر ایدئولوژی­هاست. یعنی ذاتگرایی این ایده یک عنصر زاید در این ایده است که با کنار گذاشتن آن به این ایده ضربه وارد نمی­شود، اما ادعای کسانی که معتقدند علم هیچ برتری­ای بر سایر ایده­ها ندارد آنقدر مطلق­گرایانه است که راه اصلاحی ندارد.

این ادعای فایرابند که نتیجه بخش بودن علم تنها در صورتی می­تواند پذیرفته شود که هیچ چیز دیگری تاکنون نتیجه نداده باشد، ادعای چرند و بی­معنایی است. ما وقتی که می­گوییم علم دارای نتایج درخشانی بوده که سایر ایدئولوژی­ها از به دست دادن آن عاجز بوده­اند اصلاً منظورمان این نیست که سایر ایدئولوژی­ها هیچگاه هیچ نتیجه­ای نداده­اند. ما تفکرات جادوگرانه را در تاریخ بشر تجربه کرده­ایم، اما این تفکرات در درمان بسیاری از بیماریها موفق نبوده­اند. با تفکرات جادوگرانه نمی­شد یک پیغام را در اسرع وقت به اقصی­نقاط دنیا مخابره کرد و یا اینکه با سرعت به نقل و انتقال افراد و انسانها پرداخت. ایده­های جادوگرانه در تمام این موارد ناموفق بوده­اند، حال آنکه ایده­های علمی تمام این نیازها را برآورده ساخته­اند. مبارزه بشر با بیماری و مرگ از همان اولین اسطوره نگاشته شده که تاکنون کشف کرده­ایم؛ اسطوره گیل­کمش، هویداست. ایده­های جادوگرانه انسانها را در بسیاری از موارد ناامید کردند ولی پزشکی توانست تا حد زیادی این مشکل را حل کند. ما با استفاده از علم توانستیم به کره ماه برویم و امروزه می­توانیم مسابقه فوتبال فلان دو تیم را به طور همزمان در خانه خود تماشا کنیم. اینها همه دستاوردهای بزرگ علم است که در قرون گذشته اصلاً تصور کردنی هم نبودند.

از طرفی ایده­های جادوگرانه و دینی نتایج مخربی داشتند که علم در مقایسه با آنها این نتایج ویرانگر را هم ندارد. طرفداران ایده­های دینی برای سالیان متمادی همدیگر را سلاخی کردند. اما یک مورد، فقط یک مورد از تاریخ علم را بیابید که طرفدارن دو ایده علمی در مقابل یکدیگر دست به سلاح برده باشند. غالباً در این مورد همواره این انتقاد مطرح می­شود که علم با ساختن بمب منجر به جنگهای ویرانگری شده است. در این مورد باید به انگیزه توجه کرد. نتیجه تکنولوژیکی علم البته ساختن ابزار است، اما راه استفاده از ابزار را علم تعیین نمی­کند. نمومه هیروشیما و ناکازاکی در ژاپن را مثال می­زنم. هیچ دانشمندی برای نشان دادن اینکه تئوری او درست است فرمان انداختن این بمب­ها را صادر نکرد، بلکه ایده و انگیزه پشت سر ریختن بمب بر سر مردم همچنان همان ایدئولوژی­ها کهنه و فرسوده است که افرادی مانند فایرابند به آنها درود می­فرستند. در این مورد در مقاله­ام با عنوان «نقدی بر"مفهوم روشنگری" نوشته آدورنو و هورکهایمر» به اندازه کافی بحث کرده­ام.

تناقض فایرابند

نکته جالب دیگر تناقضی است که در دو اثر فایرابند وجود دارد-- دو اثری که هردو به فارسی ترجمه شده­اند؛ بر ضد روش و همین مقاله که نقد آن را می­خوانید. در بر ضد روش فایرابند ادعا می­کند که هیچگونه روشی به نام روش علمی وجود ندارد. اکنون بحث من این نیست که آیا این حرف فایرابند درست است یا نه. محض استدلال می­پذیریم که این بحث فایرابند درست باشد. در مقاله چگونه باید از جامعه در برابر علم دفاع کرد؟ او ادعا می­کند که علم یک ایدئولوژی است. اگر بدانیم که یکی از مشخصات بارز ایدئولوژی­ها چیست، آنگاه خواهیم فهمید که این دو ادعا چقدر باهم در تناقض قرار دارند. یکی از مشخصات عمده ایدئولوژی­های جهان روشمند بودن آنهاست؛ دیدن دنیا از دریچه چشم ایدئولوژی. اگر روشی به نام روش علمی وجود ندارد، آنگاه علم شیوه خاصی برای تفسیر جهان ندارد. اگر این چنین است پس چگونه است که فایرابند از علم به عنوان یک ایدئولوژی یاد می­کند؟ این تناقضی بنیادین در دو اثر فایرابند است. تناقضی که تاکنون ندیده­ام کسی به آن اشاره کرده باشد.

ایده برتر چیست؟

من این حرف فایرابند را قبول دارم که علم دارای هیچ ارزش ذاتی نیست. اصولاً من ذاتگرا نیستم و معتقدم که هیچ چیزی در جهان هیچ ذاتی ندارد. اما این امر منجر نمی­شود که بگویم که آب همان سنگ است. اینکه آب تفاوتی ذاتی با سنگ ندارد منجر به این نمی­شود که به هنگام تشنگی سنگ بنوشم. با اینکه آب و سنگ تفاوت ذاتی با هم ندارند، و تفاوت آنها تنها در نوع ترکیب عناصر شیمیایی آنان است، همین تفاوت کافی است که بدانم آب برای رفع تشنگی و سنگ برای ساختن بنا کاربرد دارد. همین تفاوت نسبی در نحوه تکیب شیمیایی عناصر متشکله سنگ و آب کافی است تا مورد نحوه استفاده از آنها تصمیم بگیرم. برای تصمیم گرفتن در مورد اینکه کدام ایده بر کدام ایده برتری دارد نیز نیازی به معیارها و مقیاسهای مطلق ندارم. همین کافی است که بسنجم کدام ایده نیازهای من را بیشتر برآورده می­کند. همینکه این را دانستم، خواهم فهیمد که کدام ایده برای من مناسب­تر است.

در جهان ایده­های بسیاری وجود داشتند و دارند. از میان تمام این ایده­ها، برخی به قول فایرابند یا به کلی نابود شده­اند و یا اینکه در جهان معاصر به شدت مهجور هستند. از میان ایده­های مهجور می­توان جادوگری را نام برد. چرا جادوگری مهجور شده است؟ این پرسشی است که فایرابند از مواجهه با آن طفره می­رود. پاسخ به این پرسش به سادگی راه را برای برگزیدن معیار سنجش ایده­ها فراهم می­کند. ایده­های مهجور به این دلیل مهجور شده­اند که یا پیروان آنها به تدریج نابود شده­اند و یا اینکه خود این پیروان به ایده­های دیگر پیوسته­اند. دلیل نابودی پیروان ایده­های مهجور و یا گرویدن آنها به سایر ایده­ها این بوده است که این ایده­ها قادر نبودند نیازهای آنان را برآورده سازند. یکی از مهم­ترین مواردی که هر ایده­ای باید برآورده سازد تضمین کردن بقای فیزیکی پیروان آنها برای مدت زمانی کافی است. این مدت زمان کافی مدت زمانی است که پیروان این ایده بتوانند فرزندان نسل بعد را تربیت کرده و فرهنگ خود را به آنها منتقل کنند. هر ایده­ای که این نیاز را برآورده نسازد نابود خواهد شد. ایده­های دینی که به قربانی انسانی نیاز دارند، ایده­هایی که پیروان خود را در معرض خظرات فیزیکی قرار می­دهند و تمام شیوه­های زندگی که از این قیبل هستند دیر یا زود نابود خواهند شد. برای نابودی انحاء تفکری که امروزه نابود شده­اند و یا تفکراتی که مانند جادوگری که امروزه مهجور مانده­اند حتماً دلایلی وجود دارد. ایده­ای که معتقدانش را قادر می­سازد تا بهتر، راحت­تر و بیشتر زندگی کنند قدرت و شانس بیشتری برای بقا دارد. مسئله تنها این نیست که این ایده به دلیل قدرتمند بودن ایده­های دیگر را بلعیده و یا نابود می­کند. اینکه چرا این ایده این قدرت را دارد خود دلایلی دارد که باید به آن اندیشید. اینکه ادعا کنیم دلیل موفقیت این ایده­ها قدرت است، کافی نیست. بعد از اینکه دانستیم ایده­هایی خاص قدرتمندتر از ایده­های رقیب هستند تازه این سؤال پیش می­آید که منشاء قدرت این ایده­ها چیست؟ پاسخ من این است که این ایده­ها خود را بهتر با محیط و جهان اطراف وفق داده­اند، یا به تعبیری تفسیر بهتری از واقعیت دارند. همین حد برای من کافی است؛ لازم نیست که بدانم واقعیت مطلق چیست و اینکه آیا این ایده­ها تا چه حد در کشف این واقعیت مطلق توانا بوده­اند، همینکه از رقیبان خود در رقابت برده­اند کافی است.

آیا این معیار، معیاری مطلق است؟ بارها گفته­ام و باز هم تکرار می­کنم که ما برای انتخاب کردن نیازی به معیار مطلق نداریم. ما در زندگی واقعی ناچاریم که دست به انتخاب بزنیم. تاکنون هم ندیده­ام که هیچ دانشمندی حق انتخابهای دیوانه­وار را از مردم سلب کرده باشد. مردم همواره آزاد بوده و هستند که برای درمان بیماریهای خود به جای مراجعه به پزشک به عبادت روی آورند. مردم برای علاج بیماریهای شناخته شده و بیماریهایی که پزشکی رایج راه درمان آنها را یافته است به عبادت روی نمی­آورند. مردم برای درمان بیماری­های چشمی خود مانند دوربینی و یا نزدیک­بینی به سراغ عبادت نمی­روند. مردم برای درمان وبا و حصبه و سل و از این قبیل دیگر به عبادت روی نمی­آورند؛ اینها همان بیماریهایی هستند که مردمان برای علاج آنها در زمانی که پزشکان نمی­توانستند آنها را درمان کنند به عبادت روی می­آوردند. اما امروزه همه این بیماریها علاوه بر درمان راه پیشگیری هم دارند و همه مردم فرزندان خود را در برابر آنها واکسینه می­کنند؛ چه معتقدان به خداوند و چه آنهایی که ایمان دینی ندارند، و نتیجه کار هم مستقل از اعتقادات آنهاست. مردم امروزه هم زمانی برای درمان بیماریهای خود به راههای دیگر روی می­آورند که پزشکی رایج راهی برای درمان آنها ندارد. در این موارد هم سرانجام مانند بیماریهای وبا و سل و حصبه و از این قبیل سرانجام این علم است که راه درمان را می­یابد و مردم آن موقع هم، اگر بخواهیم خطی فکر کنیم، برای بیماریهای لاعلاج آینده سراغ خدا را خواهند گرفت. اصولاً پناه بردن به راههای تصمیم­گیری غیرعلمی زمانی برگزیده می­شود که راههای جاری پاسخ ندهند. یعنی تمام ایدئولوژی­های دینی زمانی کاربرد دارند که راههای علمی پاسخ­گو نباشند. خداوند همیشه آخرین انتخاب است و نه اولین. چرا؟ این پرسشی است که فایرابند نمی­خواهد با آن روبه­رو شود.

حال ببینیم که مثالهای خود فایرابند از موفقیت سایر ایده­ها چه بوده است. فایرابند کلاً سه مثال را مطرح می­کند؛ طب سوزنی، تله­پاتی و ماجرای لسینکو. ماجرای لسینکو را به عنوان یک مورد ناموفق ذکر می­کند که با آن کاری نداریم. در نتیجه تمام مثالهایی که او ارائه می­کند دو تاست؛ تله­پاتی و طب سوزنی. از این دو مثال یک مورد موفق از تله­پاتی مثال نزده و تاکنون کسی موفقیت تله­پاتی را مشاهده نکرده است جز خود کسانی که ادعا می­کنند آن را یافته­اند.

طب سوزنی هم تنها اثر کاهش درد را دارد و در این مورد موفق هم عمل کرده است و این امر درتنتیجه تحقیقات دانشمندان نشان داده شده است.

فایرابند چه می­گوید؟

 تمام حرفی که فایرابند در این مقاله زده است این است که ایدئولوژی­ها هم مانند علم نتایج مثبتی داشته­اند و علم برتری­ای بر ایدئولوژی­ها ندارد. اینکه باید تمام ایدئولوژی­ها را هم­ارز بدانیم و اینکه همه آنها باید فرصت ابراز وجود داشته باشند و اینکه دانشمندان حق ندارند ایدئولوژی­ها را به بهانه غیر علمی بودن تخطئه کنند. ادعای دیگر او این است که باید دانش­آموزان را با تفکری انتقادی بار آوریم.

این ادعای فایرابند که ایدئولوژی­ها هم مانند علم نتایج مثبتی به بار آورده­اند ادعای بسیار مشکوکی است و اصلاً به این سؤال پاسخ نمی­دهد که پس چرا جادوگری از صحنه جامعه عملاً رانده شده است؟ چرا مردم برای درمان همان بیماریهایی که فقط صد سال پیش به درگاه خداوند مراجعه کرده و از او طلب مغفرت و رحمت می­کرده­اند، امروزه به سراغ پزشکان می­روند؟ این ادعای فایرابند که علم بر ایدئولوژی­های دیگر هیچ برتری­ای ندارد فقط به این دلیل که معیار مطلقی برای برتری علم بر سایر ایدئولوژی­ها –با فرض اینکه علم یک ایدئولوژی باشد—یافته نمی­شود، خود ذاتگرایانه و لذا در تناقض با ادعای ضدذاتگرایانه او قرار دارد. لذا این ادعا که علم با ایدئولوژی­ها دیگر هم­ارز است ادعای چرندی است. اما اینکه باید دانش­آموزان را با تفکر انتقادی به بار آورد به ظاهر ادعای بسیار روشنگرانه­ای است. ببینیم که معنای این حرف فایرابند چیست. فایرابند علم و دانشمندان را متهم می­کند که به یک دیکتاتور جدید تبدیل شده­اند. او حتی یک مثال هم ارائه نمی­کند که این دیکتاتوری نوین چگونه جلوی ابراز نظارات مخالف را گرفته است. اتفاقاتی که در دنیای علم به وقوع پیوسته کاملاً برخلاف ادعای اوست. مخالفت با تئوری دویست و اندی ساله نیوتن در ابتدای قرن گذشته و اکنون تلاش برای ارائه تئوری­ای که هم مکانیک کوانتومی و هم نسبیت را در یک ساختار کلی­تری بگنجاند که از منظرهایی با هردو در تناقض هم قرار دارد، و به طور کلی تاریخ پیشرفت علم گواهی است برخلاف ادعای فایرابند. تنها مثالهایی هم که او ارائه می­کند مربوط است به طب سوزنی و تله­پاتی. طب سوزنی امری بود مربوط به پزشکی و هیچ پزشکی راه درمانی ناآزموده را به کار نمی­گیرد و اصولاً این امر جریمه هم برای پزشکان در بر دارد. مخالفت با طب سوزنی صرفاً مخالفت با به کار بردن شیوه­های درمانی ناآزموده بوده که در این مورد طب سوزنی یک استثنا نیست. به کار بردن هر دارویی برای درمان بیماران که در آزمایشگاه دانشمندان هم تولید شده و آزموده نشده باشد ممنوع است. مثال دیگر فایرابند مسئله تله­پاتی است. نمی­دانم منظور فایرابند از اینکه دانشمندان در این مورد دیکتاتور هستند، چیست. آنها عموماً وجود این پدیده را قبول ندارند، اما تاکنون هیچ گزارشی را نخوانده­ام که دانشمندان برای مبادرت به این کار کسی را دادگاهی کرده باشند، بالعکس گزارشاتی هست از اینکه آزمایشاتی انجام شده و نتیجه­بخش نبوده است. اگر قرار باشد که ما طرفدار تفکر انتقادی و تکثر آرا باشیم چرا نباید برای دانشمندان هم این حق را قایل باشیم که آنها هم نظر خود را بگویند. تنها کاری که آنان می­کنند این است که می­گویند با توجه به شواهد قبول ندارند که این پدیده وجود داشته باشد. فایرابند امتناع دانشمندان از پذیرش تله­پاتی را به عنوان نمونه­ای از دیکتاتوری آنان قلمداد می­کند. لذا منظور او از داشتن ذهن انتقادی به هیچ وجهی این نیست که شما آزاد هستید نظر خود را ابراز کنید، بلکه منظور او صرفاً بی­نظر بودن است. فایرابند برنامه­ای آموزشی را مدنظر دارد که در آن باید به افراد آموخت که بی­نظر بمانند و از انتخاب پرهیز کنند. به این طریق فایرابند خود بینان­گذار یک نظام دیکتاتوری دیگری است. دیکتاتوری­ای که در آن حق ارائه نظر و عقیده و حق رد کردن آرا و نظرات دیگران وجود ندارد. دانشمندان دیکتاتور تلقی شده­اند تنها به این دلیل که نظر خود را ابراز می­کنند وگرنه تاکنون اعمال ایده­های توتالیتر دیگر را مرتکب نشده­اند؛ دانشمندان تاکنون برای کسی به جرم ابراز عقیده مخالف حکم صادر نکرده­اند، آنان تاکنون به خلوت جلسات احضار ارواح یا نمایشهای تله­پاتی هجوم نبرده و کسی را دستگیر و زندانی نکرده­اند. تنها کاری که دانشمندان کرده­اند این است که نظر مخالف خود را ابراز کرده­اند. اگر آنان به این دلیل توسط فایرابند دیکتاتور و توتالیتر خوانده می­شوند، پس در نظام آموزشی که فایرابند طرح آن را در سر دارد، کسی حق نخواهد داشت ایده­ای را نقض کند. یعنی یک نظام آموزشی که به افراد می­آموزد دست به انتخاب نزنند. آیا این نظام یک نظام خطرناک ایدئولوژیک نیست؟ ببینیم که چگونه می­توان در قالب الفاظی بسیار روشنفکر مآبانه تفکراتی به شدت فاشیستی را ترویج کرد!

البته منظورم این نیست که فایرابند فاشیست است. فایرابند اینگونه حرفها را فقط در متن این مقاله که در واقع یک سخنرانی بوده و برخی از مصاحبه­هایش زده است. او در سایر آثاری که در متن از آنها نام بردم و بسیاری دیگر به هیچ وجهی این حرفهای پوچ و توخالی را تکرار نکرده و موضعی کاملاً متفاوت دارد. این فایرابند با فایرابندی که در آثار جدی­اش ظاهر می­شود به کلی متفاوت است.

یک SMS جالب!

چند سال پیش، کتابی را در فلسفه هند، از متون قدیمی هندوها می­خواندم. کتابی بسیار جداب و زیبا بود و حدود چهل صفحه اول این کتاب به داستانی با ساختاری بسیار جذاب اختصاص داشت. این کتاب را اکنون در اختیار ندارم و لذا نمی­توانم تکه­هایی از آن داستان را نقل کنم. اما از قضا چند وقت پیش برادرم یک SMS بسیار جذاب و زیبا را برایم خواند که ساختار جملاتی که در آن آمده بود دقیقاً مطابق ساختار این داستانی است که در آن کتاب خوانده بودم. برای همین متن این SMS را نقل می­کنم:

شب بود و خورشید در آسمان به شدت می­درخشید. پیرمردی جوان یکه و تنها به همراه خانواده خود قدم­زنان ایستاده بود!

 این متن را به هرکسی که که بدهید تصویری را می­سازد از مردی که به همراه خانواده خود قدم می­زند. گاهی تصاویر اندکی متفاوت هستند. بعضی­ها وی را در روز تصور می­کنند، اما بیشتر افراد او را در شب می­بینند. برخی او را تنها و برخی او را به همراه خانواده، برخی او را ایستاده و برخی او را قدم­زنان تصور می­کنند. اما تصویری که بیش از همه در پرسشهای من از افراد مشاهده شد، پیرمردی بود که در شب به همراه خانواده خود قدم می­زند. مهم نیست که چه تصویری از خواندن این متن در ذهن شما نقش ببندد. هر تصویری را که در ذهن داشته باشید با متن این نوشته منافات دارد. این متن در هر جمله چیزی را گفته و آن را نقض می­کند. یعنی این متن هیچ چیزی نگفته و این ذهن شماست که تصویر می­سازد و جالب این است که هر تصویری هم که بسازد با این متن منافات دارد. کتابی که آن را ذکر کردم با ذکر داستانی بسیار طولانی در حدود چهل صفحه قصد داشت به خواننده نشان دهد که چگونه می­توان ذهن را فریفت. می­توان کتابی حجیم نوشت و هیچ چیزی نگفت و در عین حال خواننده را فریفت که انگار او با مسایلی مهم سروکله می­زند. تمام متنی که فایرابند در این دوازده صفحه از مقاله­اش نوشته به نظر من مانند این داستان و یا متن این SMS است. او هیچ چیزی نگفته. نوشته او نه اینکه غلط باشد، بلکه بی­معناست، چرند است، بی­محتواست. از هر دری که نوشته­های او را در این دوازده صفحه، یا منهای صفحه فهرست منابع و یادداشتهایش یازده صفحه، تفسیر کنید حاوی تناقضات اساسی بوده و لذا او هیچ چیزی نگفته است.استاست 

 





info@qelem.com