ئه‌نجومه‌نی قه‌ڵه‌می کوردستانی ئێران

وتار
 
  هفت شعر از قباد جلی زاده
Home
فارسی
English
 

ترجمه سعید دارائی

 

1

بدرود سیب های حلال بهشت

 

- بگیر... با این تیغ زنگ زده، ریش های نامرتبت را بتراش

وقت جدا شدن است!

+ نه...اینطور با عجله فقط چروکهای صورتم را زخمی میکنم

 

آمد...مثل نر..گسی، تگرگ، دهانم را انباشت از خون و

کمرم را خم کرد!

پیکی شراب برایم ریخت، از خوابی تلخ با تکه‌ای لیموی فراموشی!

انگشتان شکارگرم را ترساند، تا پرستوهای کوچک آرامش را رام نکنم

زانوان کریستالی ام را شکست، تا آنسوی پرچینهای آذین بسته‌ی عشق

زهر خارهای تنهایی خیسم کند!

آمد...چنگال بر کاکلم انداخت، تا مقابل تله‌ی انفجاری کشید

 

ماهیان بی گناه را در حوض شیشه ای شهید کرد!

یک کاسه و یک قاشق و یک استکان را از آشپزخانه جدا کرد!

ماژیکهای من و مدادهای پسرم را از هم جدا کرد!

تسبیحهای چوبی من و گردنبندهای طلایی همسرم را از هم جدا کرد!

 

آمد وزیر گوشم گفت:

« و ق ت ج د ا ش د ن ا س ت»

خشمگین زمزمه کرد:«با این پیژامه‌ی خط خطی به ماده خری راه راه می مانی»!

- نه تو را به خدا.بیشتر از این تحقیرم نکن.

عینکم را زیر پاهای آهنی اش خُرد کرد!

یک لنگه جوراب پیدا کردم

شلوار زنم را پوشیدم!

حوله حمامی تن کردم، که بوی گورکنی از آن برمی خاست

لنگه کفشی پر از میخ و نعلینی پاره پایم کردم

نگذاشت کسی را از خواب بیدار کنم!

 

پیش از آنکه ماهواره را خاموش کند، اجاق را کور کرد

کانال 1: دختری خواب یک جفت کفش قرمز می بیند!

کانال 2: کانال گا به گا، آخ و اوخ شهوتناک زنی لخت!

کانال 3: پلنگی سر در پی دو بچه آهو نهاده است!

کانال 4: قلب یلتسین به درد ریاست جمهوری نمی خورد!

 

آمد.جعبه آرایش زنم را از وسایل ریش تراشی ام جدا کرد

رکابیهای سفید من وپستان بندهای سیاه زنم را از هم جدا کرد!

آتش در کتابخانه‌ام نهاد – بجز فرمایشات جنگ-

تمام صحیفه های کولن ویلسون

آیات کازانتزاکیس و

احادیث نوال سعداوی را خاکستر کرد!

عکس های رنگی ام را از اتاق خواب برداشت و

عکس مردی سیاه سفید را آویخت!

مرگ آمد، اشکهای سبز من وگلدان سرخ شعر را

از هم جدا کرد

مرگ آمد، شمعی کور و عصایی کر به من بخشید!

مرگ، دستم را گرفت و راه گورستانی را نشانم داد

که مردگانش در جوانی پیر می شوند!

 

*کولین ویلسون-نویسنده‌ی جنایی نویس انگلیسی ومتخصص در مبحث جرم شناسی.

*دکتر نوال سعداوی-معروفترین زن نویسنده و مبارز فمینیست جهان عرب.متولد ۱۹۳۱ در روستایی نزدیکی قاهره.در زمان ناصر به ریاست اداره خدمات درمانی مصربرگزیده شد که با نوشتن رمان زنان و سکس توسط حکومت انورسادات از کار برکنار شد. اخیرا به دلیل اظهارنظرهایی در مورد حج و حقوق زنان توسط بالاترین مرجع اسلامی مصر طی فتوایی مرتد شناخته شد. نوال می گوید:- حالا تندروهای اسلامی نوك حمله‌اشان را متوجه ما نویسندگان و روشنفكران كرده‌اند كه نه بنیه مالی داریم و نه قدرت سیاسی، نه پلیس داریم و نه ارتش. تا پیش از این، حمله اصلی آن‌ها متوجه پایگاه‌های دولتی و مسئولین نظام بوده ولی حالا افراد و گروه‌های بی‌گناه را زیر ترور و خشونت خود می‌گیرند.

 

2

دوشیزه گان عاشق قندیل تکه هایی از تن خدا هستند!!

 

دوشیزه گان قندیل..

حبه‌ای قندند درون دانه‌ای برف

گرفتار میان شهپر بال پرندگان!

گروهی « خاتو زین » اند

كه بالای تفنگ را

ازقامت «كاك مم»

دوست تر دارند!

دل باخته‌ی نارنجك

پستانهای سفت خود را از یاد برده اند

خون شان از خون شهید سرخ تر است!

 

دختران قندیل..

با آتش لب شان را سرخ می کنند

چشم شان را با باروت سرمه می كشند!

گیسوشان را میدهند به دست گردباد..

در کوله پشتی شان.فقط

یک شانه هست

شانه‌ی تفنگ!!

 

نفسشان مهی است سرشار از رنگین کمان

در كمربندشان

خنجری و دسته‌ای ریحان

كه درعطر «نهری» خیس می خورند

ازردپایشان بر سینه ی برف

صدها مزرعه میخک امید می روید

 

زنان پاکیزه‌ی قندیل..

خاکستر زیر برفند

دلداده به رود بارانی

که بادها خونشان را منجمد کرده اند

وقتی فوج فوج از غار ایثار بیرون می آیند

گوزنها مبهوتشان می شوند

آنان پاره‌هایی از تن خدا هستند!

 

زنان عاشق پیشه‌ی قندیل..

نور از افق می چینند

گلهای سرخ زیر برف را دسته می کنند

و بیکباره از غبار سپیده دم

با سبدی گل و روشنی

می ریزند

برخیابانهای غمبار «ئامد»!!

 

 

* " قندیل" کوهی ست در کوردستان ایران، عراق و ترکیه

 

* خاتوزین (خاتون زینب) و كاك مم (كاك محمد) از دلدادگان معروف کوردستان كه حماسه‌ی پرشور آنها توسط شاعر برجسته و ناسیونالیست كورد "احمدی خانی" در قرن هفدهم به نظم درآمد.

* "نهری" از مناطق كوردستان و زادگاه رهبر ناسیونالیست كورد "شیخ عبیدالله نهری".

 

  • " ئامد" ئامِد (به زبان آشوری) و Diyarbakır به زبان ترکی نام یکی از استان‌های ترکیه است که مرکز آن هم شهری است به همین نام. مساحت استان دیاربکر 15,355 کیلومتر مربع و جمعیت آن پیرامون یک و نیم میلیون نفر است. شمار شهرستان‌های این استان 13 و شمار روستاهای آن 734 است.شهر دیاربکر (ئامد) دارای برج و باروی تاریخی استواری است که مربوط به دوره رومیان است.این شهر بزرگترین شهر كوردنشین تركیه میباشد.

 

3

تا ژرفنای وجود، زن

مثل شما من هم مردی سیاه و سفید بودم

سفید مثل زغال

سیاه مثل برف!

زنی كه هر ده انگشتانش رنگ بود

آمد و رنگم كرد!

مویم را قهوه‌ای

چشمم را آبی

پوستم را گندمی

عینكم را آفتابی

شال گردنم را پسته ای

پالتو ام را حلوایی

 

زنی كه لبخندش جنگلی رنگ بود..

لبم را رنگ كرد

با بوسه

ریشم را رنگ كرد

با عطر

سبیلم را رنگ كرد

با قیچی

 

من هم مثل شما

مردی سیاه و سفید بودم..

زنی كه سرتاپای روحش رنگ بود:

قلمم را رنگ كرد

با خلاقیت

واژه هایم را رنگ كرد

با جرات

قصیده هایم را رنگ كرد

با صداقت

و نام یکی از شعر هایم را گذاشت:

« تا ژرفنای وجود، زن »

 

من هم مثل شما، برادران..

سفیدترین زغال و سیاهترین برف بودم..

زنی كه انگشتانش ده رودخانه رنگ بود

انگشتانم را آغشته‌ی رنگ كرد

حالا من

توفانی از رنگم

مردان سیاه و سفید را رنگ می كنم

زنان سیاه و سفید را رنگ می كنم

وطن را رنگ می كنم

تاریخ را رنگ می كنم

رنگ را رنگ می كنم!!

 

4

آیه هایی روی شانه‌ی من

1

پستان.چشمه‌ی كودكی

سیب جوانی و

عصای پیری است!

«این را مادرم می گوید»

 

۲

اگر در توانم می بود.وطنم را

به قدر گلبولی گرد میكردم و

میغلتاندم میان خونم!

«این را فرماندهی شهید می گوید»

 

۳

تمامی مردان فرزانه و رهبر

فیلسوف و فرمانده

گوش به فرمان منند!

«این را دلاکی وراج می گوید»

 

۴

در میان جان تمام فرشتگان

فاحشه‌ای زندگی می كند!

در میان جان تمام فاحشه‌ها

فرشته‌ای!

«این را پیغمبری انفال كرده می فرماید»

 

۵

دوست داشتن

درنده‌ترین انسان را

پروانه می كند!

«این را قطره ای شبنم می گوید»

 

۶

زنان تمامی دنیا

سینه‌شان از پنبه و

قلبشان از خاره سنگ است!

«این را زنم می گوید»

 

۷

چه در بند باشد وطنم چه آزاد..

من همان كارگر مزدورم

لرزان در كلبه های سرد و

آواره در خرابه‌ها

چه كفن باشد بر تن ملتم چه پرچم

من همان عاشق رنجورم

كه بین لبان من .......و.......دلدارم

هفت جنگل آتش

هفت جنگل كوه

هفت جنگل اعدام!

«این را شاعری چپگرا می گوید»

 

۸

زناشویی

زندانی كردن آرزوهای دو انسان است

در زندانی

بدون پنجره

بی درگاه!

«این را زن و شوهری راستگو می گویند»

 

اولی:

گفته‌ی مادر مومنه‌ام نیست..

مادرم می گوید:

پستان عورت شیطان است!!

 

دومی:

گفته‌ی فرماندهان بی خایه‌ای است

كه سرزمین شان را زخمی رها كردند!

 

سومی:

گفته‌ی شاعره‌ای بی بكارت است!

 

چهارمی:

گفته ی سارتر یا زن اوست!

 

پنجمی:

قصه‌ی معشوقه‌ی من است!

 

ششمی:

رفتار زن من است!

 

هفتمی:

آواز آن گاریچی دهاتی است

از ناظم حكمت دزدیده است!

 

هشتمی:

راز قباد است..که همه شب

با ستارگان در میان می گذارد!

 

5

حبیبه هم رسید سوئد

در هتلی، در تهران

رندی، رباعیات خیام را برایش خواند و

پیک شرابی با او نوشید

ولی شاملو نبود !

در اوکراین، در ایستگاه قطار

روستانشینی، لبانش را

با ساندویچی چرب قورت داد

ولی یسنین نبود !!

 

در سواحل یونان، ملوانی

روی آتشی آرام

پستان های گرد گوشتالودش را سرخ کرد

ولی ریتسوس نبود!

 

آراگون، چشمان سبز الیزا را

با چشم های کج و لوچ حبیبه

عوض نکرد !

 

حالا حبیبه

در خیابانهای لخت سوئد

تنهاست..

انگشتان نرم و صافش

پنجه‌های زمخت و پر موی «نالی» را می جوید

خواب مشتی خاکِ «خاک و خول» می بیند

 

حبیبه حالا آن جا

پاکتی سیگار کنت و

جامی شراب ودکاست!

 

هر شب میان رختخوابی دودآلود

سینه بند سرخش را جا می گذارد!

در دقایق دوزخی اورگاسم، با ناخن

بر پشت و شانه‌ی پسران سرخوش نیمه شب

تابلوی غمگینی از خرابه‌های «بابان» و

تصویر تلخی از «عمر خاور» ترسیم می کند!

 

افسوس...

حالا حبیبه

مقابل میخانه‌ای در سوئد

زن گدای کوری است

که برای جوانان سرد و بی احساس آنجا

دست دراز می کند!

سینه پهن می کند!!

پا باز می کند!!!

 

6

ویولونی می نهم بر شانه‌ی نوجوانی ..

 

خدا با دست زرینش، برای كبوتران سفید دانه می ریزد

سر گربه‌های تشنه را ناز می كند، وقتی جرعه‌ای آب می نوشند

بال توفان را می بندد، تا پروانه‌ها به آرامی عبور كنند

 

تفنگ برای خدا بر می دارم ..

دیگر اجازه نمی دهم

كسی به خشم درخدا نظر كند

كسی گلوله بر شهپر خدا بگذارد !

دیگر قبول نمی كنم كسی

پوست موز پرت كند زیر پاهای مبارك خدا !

 

به همراه خدا به بازار می رویم

كف دست تمام گدایان را پر می كنیم از عسل

سوار اتوبوس می شویم

كنار یك تروریست می نشینیم

كمربند انتحاری اش را

خاموش می كنیم

 

پیری را خلع سلاح می كنیم

ویولونی می نهیم بر شانه‌ی نوجوانی

به مزار تمام زنان كشته شده می رویم

به نجوا به آنها می گوییم:

«ببخش مریم عذرا ببخش»

روز جمعه به مسجد سری می زنیم

آتش بس اعلام می كنیم

بندگان ابله را از توطئه‌ی قتل خدا پشیمان می كنیم !!

7

كوچ باغبان

پیش از آنكه باغبان كوچ كند

بیلچه اش را در گوشه ای از باغ رها كرد

بیلچه..دلتنگ

دلتنگ..مثل تفنگی..انقلابی اش شهید

مثل اسبی..یكه سوارش افتاده

در چهلم سوگ باغبان..بیلچه

دست در دست درختی

قدم قدم سینه ی باغ را شخم می زند

ریه هایش را پر می كند از رایحه و

لب و دهانش را از طعم گل !

خسته كه می شود - مثل باغبان كوچ كرده –

زیر سایه ی بیدی كز می كند

چای شیرینی می خورد

با عجله سیگاری می پیچاند

انگشتان باریكش می لرزد و

چشمان كوچكش

پر می شود از اشكی درشت !






info@qelem.com