اینجا منم
در امتداد پرواز فریاد
و در گستره سرزمینی که تقاطع خستگی و آرزو را از یاد برده
است
اینجا منم
در امتداد افق دریائی بی باد
و در بستر سرزمینی که تقاطع قعر و افکار را از یاد برده است
و اینجایم باز من
منی که
در انتهای شاهراههای هنوز تازه
باز
خود را در تو سروده ام
بارانهایم را در بیابانهای تو بارانیده ام
دشتهایم را در افق تو به بیکران خوانده ام
و هنوز سالهاست که به گمان سرود بارانی در افق بیکران
از
تو
در تنهائی خود گریسته ام!