در گرد همایی سایههای
که در مطلقهای شب خلق شده بودند
سرنوشت من را رقم زدند
برایم نگهبانانی گذاشتند تا هرگز
لذت آزادی را
لذت کاشتن و چیدن را
لذت لای لای خواندن را
در زمین نکارم
من عشق کاشتن در دستهایم بود
من توان دل دادن به زمین داشتم
کاشتن خورشید در زمین
رویدن رقص در خاک
جمع کردن پرهای پرندگان
ساختن بالش برای کودکان
ساختن شمشیرهای کاغذی
برای
ترساندن کابوس
معجزه دستهایم بود
نتوانستند دستهایم را اسیر کنند
زمین و خاکم را گرفتند
پرندهها را راندند
کابوس را به مهمانی خواب بچههایم خواندند
شمشیرهای کاغذیم را گرفتند
دستانم را مهمان تفنگ کردند
عاشق شدن به خاک جرم شد
مجرمم خواندند
کافر شدم و دستهایم را بریدند
و به کفتارانم دادند
دستانم را آلوده خون کردند
لذت تولد خاکم را چنان درد آلود کردند
که آبستن آرزو شدم
دیاکۆ قادری
2009. 04.01