|
آ. امید
سالها قبل در آمریكای
لاتین استاد دانشگاهی و اكنون در اینجا، در كردستان هم
نویسندهای، از شوق برپایی عدالت و رسیدن به آزادی،
بیخبر از سكتاریسم و ایدئولوژی یكه انگارانهی دنیای
قدرت، خواسته یا ناخواسته دل در گرو سازمانی انقلابی
باختند. بعد از چندین سال كار زیرزمینی، در آمریكای
لاتین، بهنگام وقوع زد و خوردی در شهری، كودكی آماج
گلولهی شورشیان واقع میگردد و جان میبازد. این
مسئله استاد دانشگاه را به تأملی عمیق و تأثری صدچندان
فرو میبرد، تا جایی كه بعد از مدتی اعلام میدارد كه
از كار حزبی كنارهگیری خواهد نمود و رهبری سازمان نیز
علیرغم مخالفت بسیار، قبول میكند.
بعد از چند سال ادارهی امنیت از عضویت این استاد در
این گروه شورشی مطلع میگردد و استاد تحت فشار فراوانی
برای همكاری واقع میگردد.
در اینجا نویسندهی ما بعد از چندین سال كار تشكیلاتی
و زیرزمینی، به علت خیانت یكی از اعضاء لو میرود و در
مهمانی حاجی آقا گرفتار میآید. در زندان و بازجویی با
تحمل فشار شكنجههای روحی و جسمی بسیار، موفق میگردد
بدون دادن هیچ گونه اطلاعاتی از زیر «همكاری» نیز شانه
خالی كند، اما با علم اینكه تحت نظر خواهد بود، سر در
لاك تنهایی و انزوا میبرد و دل در گرو یار همیشگیاش
كتاب و قلم.
در آمریكای لاتین، بالاخره ادارهی امنیت با تهدید و
ارعاب استاد را مجبور میگرداند كه در دانشگاه طی
كنفرانسی از سازمان مزبور انتقاد نموده و رهبران و
یاران پیشین را تخطئه نماید و در اینجا در كردستان، هر
چند روز یا هفته یكبار «حاجی آقا» در اداره از
نویسندهی ما با تهدید و ارعاب پذیرایی میكند.
استاد شب قبل از ایراد سخنرانی بالاخره تصمیم خود را
میگیرد، نمیتواند به رفقا و جنبش عدالتخواهانهاشان
خیانت نماید، نطقی مهیج و كوبنده را در دفاع از آنان
در ذهن برای چندمین بار مرور میكند. متقابلاً حزب كه
از ایراد این سخنرانی اطلاع یافته است با تشكیل
جلسهای فوقالعاده و بعد از بحث فراوان تصمیمگیری
مینماید.
و در اینجا، در كردستان، نویسندهی ما گام در وادی
دیگری میگذارد. دوستان پیشین را همچنان دوست میدارد،
اما هرازگاهی بسیار ملایم سیاستهایشان را نقد میكند.
نویسندهی ما بعد از گذشت چند سال نیز همچنان آنها را
دوست میدارد. اما اكنون كه با استقلال كامل مینویسد
و میاندیشد به عنوان «همكارِ حاجی آقا» ملقب گردیده
است. نویسندهی ما اكنون سعی دارد بین دورنگ سیاه و
سپید مطلق، فضای خاكستری را نیز به تصویر كشد، دنیا را
با همهی رنگهایش ببیند و لمس كند، آزادی را نیز تنها
از دریچهی چشم رفقای پیشین نظارهگر نباشد.
در روز سخنرانی، ادارهی امنیت شاد و مشعوف از شكار
بزرگ، استاد را به پشت تریبون سخنرانی هدایت میكند.
حضار در تشویش و تردید كه چه خواهد گفت و استاد قاطع و
مصمم از آنچه كه خواهد گفت. اما صفیر گلوله مجالی برای
گفتن باقی نمیگذارد.
روز بعد، نعش استاد طی مراسمی بسیار باشكوه از سوی
اداره امنیت به خاك سپرده میشود.
در كردستان نیز نویسندهی ما با دغدغههای فراوان، ترس
از دستگیری همیشگی و مداوماش از سوی «حاجی آقا»
همچنان مینویسد، برای نوشتن و دفاع از حق مخالفش نیز
حاضر است پیهی هركس و ناكسی را به تن بمالد اما یك
شب، نویسندهی ما از سوی رفقای سابقش به مرگی مهلك
تهدید میشود. اكنون نویسندهی ما در انتظار تشیع
جنازهاش توسط «حاجی آقا» بیصبرانه شنیدن صفیر
گلولهای را به انتظار نشسته است.
|