|
آ. امید
در طول این 39 روز کارهای زیادی انجام دادم: سفری چند روزه به شمال
داشتم، در سمیناری با عنوان ″در باب فلسفهی مدرن و عمل سیاسی″ شرکت و
به ایراد سخنرانی عمیقی -البته به زعم دوستان- پرداختم که توجه بسیاری
را بخود جلب کرد، با دیگر دوستان روشنفکر و فرهیختهام در باب فمینیسم
و آراء متاخر ″لوسی ایریگاری″ و ″کریستوا″ بحثهای زیادی را انجام
دادم، در جریان یک پارتی با ″الناز″ آشنا شدم که بعد از چند روز، در
رختخواب جای ″مهسا″ را گرفت، کتاب اغوای بودریار و نظم اشیاء فوکو را
خواندم، به کردستان هم سری زدم، در طول 39 روز!
همه خوب بودند، ملالی نیز نبود جز درد دوری و گله و شکوائیه از دست
گرانی و تورم که با آن هم ساخته
بودند، فقط بیشتر از هم میچاپیدند، حاجی فتاح در غم رسیدن پارچههایش
از دوبی و میرزا محمد در غم پایین آمدن قیمت یورو و آقای قاسمی در غم
چند ساعت اضافه کاری و مهندس در غم دیرکرد اقساط ماشین جدیدش.اما بهر
حال اوضاع بر وفق مراد بود و دلهاشان بی قرار و در تب و تاب تا هرچه
زودتر از دست روزه گرفتن های اجباری خلاصی یابند و زودتر در پای سفرهی
رنگین عید تلافی روزهای
گرسنگی و شبهای پرخوری را در آورند. بهر حال این 39 روز سپری شد و چه
بسا که سالهای دور و دراز دیگری نیز بدین منوال سپری شود!
■
■
■
چهار اپیزود در هم تنیده ای که در این مختصر به تصویر کشیده شد، همگی
متعلق به جامعهی خاموش و بی احساس کردستانی است که حتی حاضر نیست از
فرزندانش نیز دفاع کند، یا حتی برای لحظاتی هم که شده با دردها و شکنجه
های 39 روزهی آنان زندگی کند، که حداقل در روزمرگیهای روزانه نیز
گاهی از آنان یاد نماید.
هدونیسمی پنهان در تمامی لایههای ذهنیمان رسوخ کرده و از قضای روزگار
خود این لذت گرایی مبتذل و بی بنیاد نیز، تنها بر پایهی خودخواهی_و نه
فردگرایی_ قوام یافته است. روشنفکران و نخبگان جامعه یا تصویرهای
ایدهئالی و یوتوپیک خود را در کنج خانههایشان پنهان کرده اند و یا با
بستن چشم خود بر واقعیات روزمرهی زندگی و خزیدن در لاک عافیت، به
تئوری پردازی در باب خوب یا بد بودن این اعتصاب میپردازند.
گر نخبگان و فرهیختگان جامعه بدین نمط فکر کنند دیگر از مردم عادی که
انتظار چندانی نباید داشت و الحق و والانصاف که این سیستم حاکم نیز با
گرسنه نگه داشتن مردم و بدون دغدغه نگذاشتن آنان کاری کرده است
کارستان! با هزار واسطه و... در ادارهای استخدام میشوند و با هزار
واسطه وامی از بانکی و ازدواج و سیر کردن شکم زن و بچه. و آنگاه است که
از هر آنچه که در تقابل با سیستم قرار گیرد چونان داستان جن و بسم
الله، گریزان میشوند! این بخشی از واقعیت زندگی ماست که باید آن را
دید.
هانا، روناک، انور، فرزاد، هدایت، صباح، زینب، ساسان و... فرزندان این
سرزمیناند که تنها به عشق آزادی آنان و کودکانشان 39 روز است
در تاریکخانههای سرد و مملو از وحشت ماکو، سنندج، مهاباد،
ارومیه، سقزو تهران با مرگی فجیع دست و پنجه نرم میکنند و دریغا از یک
جو غیرت این مردم.
فرهیختگانمان دور از واقعیات و مردم نیز دور از آگاهی و اراده. بخشی از
داستان اینست. اقدامات پراکندهی صورت گرفته در این مدت کاستیهای
بیشماری داشت اما فاشیسم با گامهای استوارش همچنان میتازد، فاشیسم هیچ
مرزی برای خود نمیشناسد، فاشیسم لویاتانی است که همهی ما را با خود
خواهد برد، تنها به اینان بسنده نخواهد کرد، فردا نوبت من و پس فردا
نوبت شماست.مطمئن باشید.
|